بازگشایی مدارس و ...
شنبه بعد از افطار رفتيم خونه ي خواهرم اعظم و به خواهري گفتم يه كم ابروهامو تميز كنه اونم از خداش بود رو من تمرين كنه دست به كار شد و من شدم موش آزمايشگاهي تا اومد قيچي رو برداره جيغ زدم كه نهههههههههه اونم ترسيد و گفت مگه چي شد گفتم ابرومو خراب كردي اما به نظر خودش خوب شده بود و من همش غر زدم گفتم چرا زيادي دست تو ابروم بردي اون ميگفت عالي شده هر چي خودمو تو آينه ميديدم به خودم لعنت ميفرستادم كه چرا ابروي نازنينمو دادم دست يه آدم ناشي از طرفي هم به خودم دلداري ميدادم كه با تاتو موقت هر جاش نقص داشت رنگ ميكنم تا اينكه همسري زنگ زد و گفت استاد تكواندوي الهام خانم رضايي زنگ زده خونه و گفته الهام به عنوان بهترين تكواندوكار تو رده ي كمربند زردها قبول شده و بايد فردا بياييد باشگاه پارس تا مسابقه بده با شنيدن اين خبر خوشحال كننده ديگه غم از دست دادن ابروي نازنينم فراموشم شد و برگشتيم خونه تا الهام زود بخوابه و براي فردا آماده بشه اما جالب اينجاست كه همسري اصلا متوجه ي ابروم نشد و وقتي ازش پرسيدم ابروم چطوره گفت عاليه ديگه نميخواد بري آرايشگاه همش برو پيش خواهرت ابروتو بردار نميدونم راست ميگفت يا طعنه ميزد خدا ميدونه .......![]()
عروسکم قبل از رفتن به مدرسه و در حال بوسیدن قرآن

عروسک تو کوچه منتظر من


عروسک سر صف

الهام در کلاس دوم


الهام خانم و ستاره دوست صمیمیش

و باز هم عروسک ناز نازی من

فرداش يعني يكشنبه رفتيم باشگاه پارس و پس از سخنرانيه مسئول باشگاه آقاي طاهري و يكي دو نفر ديگه بچه ها با هم مسابقه دادن و نوبت الهام شد و كلي سرافرازم كرد بيچاره حريف مقابلش زير ضربات سنگين پاي الهام طاقت نياورد و عقب نشيني ميكرد خلاصه از ساعت 9 صبح تا 12 باشگاه بوديم و همسري چشم به در خونه نشسته بود تا من ماشينو بيارم و تحويلش بدم ...![]()
دوشنبه هم خبر خاصي نبود و فقط خوابيديم چون شب قبلش من و الهام تو خونه و كنار تلويزيون احيا كرديم و همسري هم رفت مسجد و موقع سحر اومد و اما سه شنبه و روز دوم مهر و بازگشايي مدارس و رفتن عروسكم به مدرسه و كلاس دوم الهام از شب قبلش همش دلواپس بود و ميخواست هر چه زودتر صبح بشه و دلش ديگه لك زده بود براي مدرسه و معلمشون صبح سه شنبه من و الهام رفتيم مدرسه و تازه بچه ها صف بسته بودند و اول از همه الهام با دوستاي سال قبلش از جمله ستاره خوش و بشي كرد بعد با خانم قادري معلم سال قبلش كه خوشبختانه امسال هم معلم سال دوم شده اين جاي بسي خوشحاليست يه چند تايي ازبچه هاي كلاس چهارم و پنجم اومدن سر صف و بعد از تلاوت قران دكلمه خوندن و بعد نوبت عروسك خانم من شد كه جلوي مامان و باباها و بچه ها كلي مامانشو سرافراز كرد و شعر زيباي بوي مهر را بدون حتي لحظه اي مكث اجرا كرد و من خيلي ذوق كردم حتي همه ي معلمها تحسينش كردند اول شعرش گفت : تقديم به كسي كه الف آغازين را به من آموخت و در آخر هم يه بيت شعر خوند كه همه ي معلمها براش دست زدند گفت: عارفان علم عاشق مي شوند بهترين مردم معلم مي شوند ...![]()
دختر گلم در حال راز و نیاز با خدا مامان قربون اون صورت آسمانیت بشه

ديروز چهارشنبه تو كلاس درسهاي سال قبل را مرور كردند و امروز پنجشنبه ورزش و نقاشي و خوشنويسي و زبان داشتند و خانمي ما زنگ ورزش تو باشگاه با كلاس سوميها درگير شده و گرد و خاكي كرده كه نگو ... اينطور كه خودش تعريف ميكنه ميگه مامان يكي از بچه هاي كلاس سومي ميخواست توپ رو از من بگيره اما من ندادم اونم يه مشت به من زد منم از خودم دفاع كردمو با مشت زدم تو صورتش و عينكش از چشمش افتاد خلاصه اون دختره گريه ميكنه و الهام خانم هم شروع ميكنه به گريه كردن و بعد ميانجي گري مربي ورزش و ... دوباره سوار اتوبوس كه ميشن ميره اون آخر ميشنه كه با دوستاش با هم باشن اما دوباره سر جا با كلاس سوميا درگير ميشه و تهديدشون ميكنه كه به خانم كريمي ميگم و از اين حرفها ...بهش ميگم مامانت جنگجو بوده يا بابات كه تو با بچه هاي بزرگتر دعوا ميكني ميگه اولا من زير بار زور نميرم دوما من به مامان رفتم از حق خودم دفاع ميكنم منو بگو ديگه... بابايي هم كه شاهد بحث ما بود كلي خنديد و حالا اومده بچه نصيحت كنه ميگه باباجون اول از همه با زبون خوش باهاشون حرف بزن اگه گوش نكردند يه سيلي داغ كن تو صورتشون ولي بعد گفت كه شوخي ميكنه منو بگو اينجوري شدم![]()
به الهام گفتم اگه بخواي اول سالي دعوا كني تا آخر سال همش دعوا ميكني شنبه برو از دختره معذرت خواهي كن اما مگه زير بار ميره ميگه اون بايد معذرت بخواد نه من چون اون اول شروع كرد خدا به خير كنه ولي اگه بخوام پا رو حق نذارم ميبينم دخترم راست ميگه چون الهام اصلا اهل دعوا و مشاجره نيست اما اگه خدا نكنه يكي بخواد بهش زور بگه كم نمياره خوب هر چي باشه من مامانشم ... ![]()
![]()

