بخورید و بیاشامید اما...
شنيديد ميگن آدم خبر از يه دقيقه بعد نداره اين حكايت من شده كه ديروز از صبح تا ظهر سر و مر و گنده بودم و حالم خيلي خوب بود اما از طرفهاي بعد از ظهر نميدونم چه مرگم شده بود كه همش بيحال افتاده بودم و از دل درد به خودم ميپيچيدم گلاب به روتون اسهال شديد و ...خلاصه اينقدر حالم بد بود كه تا ساعت 4 بعداز ظهر بيشتر نتونستم دوام بيارم و مجبور شدم روزه ي خودمو بشكنم اونم چه روزه خوري هيچي نميتونستم بخورم فقط تنها كاري كه كردم يه قرص ديفنوكسيلات و يه ليوان عرق نعنا خوردم و دوباره رفتم خوابيدم اما چه خوابي همش به خودم ميپيچيدم نميدنم دليلش زياده روي شب قبلش بوده يا اينكه روده هام يه عيبي پيدا كرده شب قبلش خونه ي مامانم اينا افطار كرديم و جاتون خالي پلو و خورش آلو و خورش بادمجان و سالاد فصل و دوغ فراوان نوش جان كردم و اومدم خونه ي خودمون بازم حليم خوردم و زولبيا باميه و هندونه و انگور و خلاصه اينقدر خوردم كه تلافي صبح تا شب نخوردنمو در آوردم ديگه سحر چيزي ميل نداشتم اما از دست اين اقاي خونه كه هي اسرار ميكنه كه من دهنم باز نميشه بايد بياي با من غذا بخوري واسه اينكه دلشو نشكنم يه چند تا لقمه اي هم سحري خوردم و خوابيدم حالا به نظر شما من زياده روي كردم خودم كه فكر نميكنم اما در عوض ديشب خيلي كم خوردم و امروزم بدون سحري روزه گرفتم خدا به خير بكنه تا شب بتونم دوام بيارم چقدرم كه روزا بلنده بيشتر تشنگي اذيتم ميكنه آخ دلم حوس يه ليوان آب خنك كرده حال كوووو تا موقع افطار ....![]()
الهام در حال باد زدن کباب برای افطار مامان و باباش



عروسكم به تازه گي يه دوست جديد پيدا كرده كه خيلي دوستش داره و يه لحظه نميتونه دوريشو تحمل كنه اسم اين دوست جديدش كبوتر خانمه حالا براتون مفصل ميگم چه جوري اين كبوتر خانم با عروسك من دوست شده يه روز تنگ غروب يه كبوتر زخمي كه ديگه نايي نداشت و نميتونست پرواز كنه اومد و اومد تا به پشت بام خونه ي عروسك رسيد و فكر كرد اينجا جاي خوبي باشه واسه استراحت تا اينكه پرواز كرد و اومد تو حياط خونه ي عروسك...كبوتر خيلي از حياط خونه ي عروسك با اون باغچه ي بزرگ خوشش اومده بود اما چون تير خورده بود يه گوشه كنار پنجره ي اتاق مامان عروسك نشست و جم نخورد تا اينكه باباي عروسك اونو آورد تو خونه و مثل يه دكتر مهربون به جاي زخم كبوتر محلول پوويدون آيدان زد و با پماد چرب كرد و به زور دانه بهش خوراند و خلاصه اينجوري بود كه كبوتر خانم ديد كه نه بابا اينجا از هتل 5 ستاره بهتره و شد يكي از اعضاي خانواده ي تاناكورا ....![]()
الهام و کبوتر کوچولو

بابایی و الهام در حال خوراندن دانه به کبوتر

جونم واستون بگه كه منزل پدر بنده يه جايي قرار داره كه اگه بخواند از خونه بيان بيرون و يه خريد يا يه مسجد ويا... هر جايي كه خواستند برن بايد از عرض يه خيابان بگذرند كه از بزرگراه شهيد همت ميشه گفت خطرناكتره حالا من چرا بزرگراه شهيد همت را مثال زدم نميدونم شايد چون همشهري هستيم يهو به ذهنم خطور كرد بگذرييم خلاصه اين خيابان اينقدر خطرناكه كه من اسمشو گذاشتم گذرگاه مرگ تو اين خيابون فقط يه پل هوايي هست و اونم تا منزل پدر بنده خيلي فاصله داره دو سه روز پيش زن همسايه ي مامانم اينا كه حدود 50 الي 52 سال بيشتر نداشت اومده از عرض خيابون بگذره كه ماشين بهش ميزنه و زن بيچاره مرگ مغزي ميشه و اينطور كه ميگن دكترا بهشون پيشنهاد دادن كه اهداي عضو كنند اما شوهر و بچه هاش فرصت خواستند تا بلكه به هوش بياد اونا هنوزم اميدوارند خدا هيچ اميدي را نا اميد نكنه از اونجايي كه من ميشناختمش زن خيلي خوبي بود خيلي با ايمان بود و خيلي هم تميز و كدبانو بود دو تا دختر داره و دو تا پسر دختراش ازدواج كردند و پسراشم تازه عقد كردند دختر دوميشم كه حدود دو سالي هست ازدواج كرده و الان بارداره تا ديروز بهش نگفته بودند اما بعد كه فهميده كلي گريه و زاري كرده و الان خدا ميدونه تو چه شرايطي هستند خدا به همشون رحم كنه من كه خيلي اعصابم به هم ريخته يه لحظه نميتونم خودمو جاي اونا بزارم خدايا تو را به اين ماه مبارك قسم ميدم شفاش بده خدايا تو را به شب هاي قدر قسم ميدم نذار چراغ خونشون خاموش بشه آمين....![]()
خواهري يه اس ام اس برام فرستاده كه واقعا منو به فكر برد
زندگي برگ بودن در مسير باد نيست...امتحان ريشه هاست....ريشه هم هرگز اسير باد نيست... زندگي چون پيچك است انتهايش ميرسد پيش خدا
پيوست: به اين زن كه الان اسير تختهاي بيمارستان شده دعا كنيد التماس دعا .... ![]()
پیوست۲: ۲۳ شهریور سالگرد ازدواج من و همسری پیشاپیش مبارککککککککک![]()
![]()

