سربازی
انگار همين ديروز بود كه به دنيا اومد يه پسر تپل مپل و قندعسل كه بعد از چهار تا دختر اومده بود و خيلي عزيز دردونه بود من كه دختر دوم خانواده بودم و 10 سال بيشتر نداشتم و خيلي از اومدن داداشي خوشحال بودم اينقدر دوستش داشتم كه دلم نميخواست برم مدرسه ميخواستم همش پيش داداش كوچولو باشم بيچاره اكرم خواهر آخريه 4 سال بيشتر نداشت و بايد اومدن يه هوو را تحمل ميكرد خوب يادمه از اون روز به بعد شب ادراري پيدا كرد و همش غر ميزد و كلا تغيير كرد آخه يه بچه ي 4 ساله كه تا اومدن داداشي سوگلي بود الان ديگه بايد ببينه كه همه قربون صدقه ي داداش كوچولو ميرن چقدر زود گذشت الان اون داداشي قند عسل رفته سربازي اونم كجا شيراز وقتي نيمه ي شعبان براي مرخصي اومده بود كلي از سربازي و حال و هواي پادگان و ارتش برامون تعريف كرد كه خدا را شكر كردم كه پسر نشدم ميگفت دم در پادگان عكس يه خروس هست كه تخم كرده ديگه آدم خودش ميفهمه كه اينجا خونه ي خاله نيست داداشي ميگفت سرهنگه اونجا آب پاكي را ريخت رو دستمون گفت كه اگه لات و لوت بوديد اگه پدر سوخته بوديد اگه.... به اينجا ميگن ارتش اينجا ميفهميد كه يك من ماست چقدر كره داره همون روز اول حدود 4 ساعت بدون كلاه زير نور شديد آفتاب نگهشون داشته و هر كي كلاه به سرش ميكرده بايد كلاغ پر ميرفته اينجور كه تعريف ميكرد دو سه نفري از بچه ها غش ميكردن و خلاصه داستاني دارن اونجا بميرم واسه داداشم كه چه زجري ميكشه بابام ميگه بزار يه كم سختي بكشه قدر خونه و زندگيو بدونه اما مامانم گريه ميكنه و ميگه بچه ام الان اونجا چي ميخوره ؟ خدا كنه غذا درست و حسابي بهش بدن ... اما نميدونه كه قند عسلش بايد اونجا غذاي بد مزه با كافور اضافه بخوره تازه شب ساعت 9 بره بخوابه اونم بدون كولر صبح زود ساعت 4 با لگد ميان تو در و بشمار سه لباس بپوشه و خبردار باشه اينا به كنار همون روز اول هر چي تنقلات مامانم براش گذاشته بود همشو براش ريختن دور و بهش گفتن مگه اومدي سيزده بدر... خدا كنه اين سه ماه آموزشي زود بگذره ![]()


امروز سالگرد فوت پسر عمه ي عزيزم هست كه پارسال همچين روزي بر اثر صانحه ي تصادف جوان مرگ شد و پر كشيد پيش داداش شهيدش (جاويد الاثر) روحش شاد خدا به همسر و دختراش و مادر و پدرش صبر بده چون تحمل اين داغ براشون خيلي سخته![]()
ميخواستم بيشتر بنويسم اما چون اين دو تا وروجك (الهام و بهنام) با هم دعوا ميكنن نميشه برم تا كار به جاهاي باريك نكشيده نيست هر دوتاشونم رزمي كار شدن اين آتاري بازي هم واسم شده دردسر كاش دستم شكسته بود و براش نخريده بودم از بس ماريو بازي ميكنه شب تو خواب ميگه بپر يا ميگه بزن برم ديگه پدر تلويزيون در اومد فعلا باي تا بعد ![]()

