خاطرات سفر تابستانی
و قصه از آنجا شروع شد كه چهارشنبه 9/5/1387ساعت 5 بعد از ظهر بار سفر بستيم و به همراه همسفرانمان كه علي و مهديه و عمه ليلا و شوهرش و دو تا بچه هاش (مبينا و عليرضا) بودند راهي شديم شب را در يكي از شهرهاي استان خودمان (اصفهان) بوئين و مياندشت به صبح رسانديم خيلي هنر كرديم اين مسافتو طي كرديم بعد به استان لرستان رفتيم و به شهر اليگودرز و حدود 100 كيلومتر فرعي رفتيم و به آبشار غزل رسيديم و با اينكه مسير صعب العبوري داشت و خيلي هم خسته كننده بود اما ارزشش را داشت چون واقعا زيبا بود اما متاسفانه از بس شلوغ بود جايي براي نشستن پيدا نكرديم و فقط در حد عكس و فيلم برداري اونجا بوديم و برگشتيم و در بين راه نهار خورديم و و شب را هم در همان استان و در شهر بروجرد اتراق كرديم و صبح زود راهي استان همدان شديم ..![]()


و اما در استان زيباي همدان به غار معروف عليصدر رفتيم و در عليصدر سوييت گرفتيم و همانجا مانديم از غار عليصدر بگم كه محشره و واقعا ديدني توصيه ميكنم هركس نديده بره ببينه من كه لذت بردم ![]()
عروسكم در غار عليصدر




و اما فرداي آنروز پيش از ظهر به سمت استان زنجان به راه افتاديم و بين راه توقف كرديم براي نهار و يه راست رفتيم اردبيل و هوا ديگه تاريك شده بود كه رسيديم سرعين و ويلا گرفتيم و اونشب استراحت كرديم و نزديك ظهر رفتيم آبگرم سبلان كلي هم معطل شديم تا اومديم بليط تهيه كنيم بعد از ظهر هم همگي دسته جمعي رفتيم تله كابين آلوارس كه از بخت بد ما تعطيل شده بود و همه داشتند برميگشتند اما در عوض بچه ها كلي شتر سواري و اسب سواري كردند و بعد از اون رفتيم تو دامنه ي كوه عسل خريديم و همانجا يه كمي نشستيم و چايي خورديم و جاتون خالي بزن و برقصي داشتيم كه نگو ...و ديگه شب شده بود كه برگشتيم سرعين و آقايون قول دادن كه فردا صبح زود بازم مياييم آلوارس اما زهي خيال باطل فرداي آنروز حركت كرديم به سمت گردنه حيران ...![]()




به گردنه حيران كه رسيديم جاتون خالي آش دوغ خوشمزه اي نوش جان كرديم و يه جاي دنج و سر سبزي پيدا كرديم براي صرف نهار و بعد از كمي استراحت باز هم راهي جاده شديم و حدود ساعت 4 الي 5 بعد از ظهر بود كه به آستارا رسيديم اما چون قصد ماندن نداشتيم يه راست رفتيم بازار بزرگ آستارا و از آنجايي كه همه ي اجناس گرونتر از شهر خودمون بود زياد خودمونو خسته نكرديم و چون شنيديم كه عمو پورنگ اومده آستارا رفتيم به ديدن عمو پورنگ و از آنجايي كه همسفران ما خيلي بي ذوق تشريف داشتند خيلي زود برگشتيم و با گردشي سرسري رفتيم بندر انزلي و شب را در پاركي كنار زيارتگاه بي بي حوريه در چادر مسافرتي به صبح رسانديم ..![]()
حوالي صبح بود كه با آه و ناله ي الهام از خواب بيدار شديم و ديدم كه عروسكم گلاب به جمالتون داره استفراغ ميكنه همه ميگفتن مسموميته اما من خودم ميدونستم كه مسموميت با دل درد و تب همراهه پس سرماخوردگي بيش نبود خلاصه ديگه دل و دماغي واسه ويلا گرفتن و موندن نداشتيم اين بود كه رفتيم ساحل و يه كمي آبتني كرديم و از بس شوهر عمه ليلا و علي غر غر كردند زود برگشتيم اما همسري خودم خيلي ريلكس بود و اصلا غر نزد راستي ما اونجا دوباره خاله اعظم و بهنامم ديديم اينم بگم كه خاله اعظم و شوهرش و بهنام به همراه يكي از دوستاي آقا مهران اومده بودن شمال كه هم تو سرعين زيارتشون كرديم هم حيران و انزلي اما همش حدود يك ساعت پيش هم بوديم و باز هم جدا ميشديم ..![]()





خلاصه براي نهار ظهر رفتيم پارك جنگلي سردار كه حوالي رشت بود و جاي قشنگي بود و بعد از نهار وكمي استراحت با عمه ليلا و شوهرش خداحافظي كرديم آخه اونا تصميم گرفتند برن مشهد از اونجا از هم جدا شديم و ما به همراه علي و مهديه راهي شهر و ديار خودمون شديم در بين راه امزاده هاشم رشت نماز خونديم و زيارت كرديم و به شهر لوشان كه رسيديم زيتون و سير ترشي خريديم و از قزوين به اينور ماشين ما همش روغن ريزي داشت به ساوه كه رسيديم برديمش مكانيكي اما در بين راه باز هم روغن ريزي داشت اينطور كه ميگن آب و هواي شمال براش ضرر داشته ميگن اگه انژكتوري بود اينطوري نميشد
از مسير قزوين تا اصفهان خيلي هوا گرم و سوزان بود و ديگه خيلي خسته شده بوديم و خدا خدا ميكردم زودتر برسيم خونه و بالاخره ساعت 6 بعد ازظهر روز چهارشنبه 16/5/1387 رسيديم به شهر و ديار خودمون كه حدود هشت روز بود ازش دور بوديم اين بود سفرنامه ي ما يا حق ....![]()
پيوست: چون احتمال داره برق بره بقيه ي عكسها را ميذارم تو پست بعد

