تبليغاتX
عروسک مامانی - مریضی مامان الهه

مریضی مامان الهه

سلام ببخشید اگه این مامان من یه کمی تنبل تشریف داره آخه میدونید تقصیری نداره بیچاره از بس تو این هفته ی گذشته سر درد داشته این بود که مجبور شدم بیام و خودم دست به کار بشم هفته ی قبل نه! هفته ی قبلترش پنجشنبه عروسی پسر عموم بود که همین جا به علی و مهدیه جون تبریک میگم شب خوبی بود خوش گذشت اما فرداش خیلی بد بود آخه مامانی اصلا حال نداشت سر درد شدیدی داشت همش استفراغ ( درست تایپ کردم با این غ هستش ) می کرد یکی دو بار هم رفتیم بیمارستان تازه یه بارم سرم زد اما فایده نداشت نمیدونید چقدر مظلوم شده بود مامانی من که یه ریز حرف می زنه دیگه اصلا یه کلمه حرفم با من نمیزد اما خدایی بابایی سنگ تموم گذاشت آخه پرستاریش حرف نداشت خلاصه تا صبح شنبه که از خواب بیدار شدم و دیدم مامانی داره مانتو و شلوارمو اتو میکنه خیلی خوشحال شدم پریدم بغلش و بوسیدمش آخه یه کم حالش خوب شده بود من که میگم چشمش زدن اما مامانم میگه نه! من میگرن عصبی دارم هر مجلسی که میرم سر درد میگیرم من که آخرش نفهمیدم این میگرن چه جور دردیه؟

 

امروز برنامه ی امتحانات را دادن از 26 اردیبهشت شروع میشه و تا 2 خرداد که تموم میشه خدا کنه با موفقیت به پایان برسونم مامانی میگه نگران نباش چون تو نخونده بیست میاری اما من اسم امتحان که میاد یه کمی دلهره دارم راستی مامانم واسه تابستونم نقشه های زیادی کشیده خدا به دادم برسه کلاس زبان و ورزش و موسیقی و نقاشی و  ……. دریغ از یک ساعت وقت فراغت

 

نمیدونید چقدر دلم میخواست برم نمایشگاه کتاب تهران اما هیچکس به حرفم گوش نمیده دلم میخواست میرفتم و یه قرار ملاقاتی هم با ترلان پروانه ی عزیز داشتم اما مسیر طولانیه و وقت کم تازه به قول بابایی کی بریم و کی برگردیم تا تو از درس و بحثت عقب نمونی ؟ امروز هم که دیگه آخرین روز هستش بیخیال ...

 

راستی مدرسه ی ما یه نمایشگاه زده که همش آثار هنری دانش آموزان هست تازه تابلوی منم تو آثار هنری به چشم میخورد یه تابلوی بزرگ از انواع برگها این تابلو را مامانی تو فصل زمستان اون موقعی که اصلا هیچ برگی به درختها نبود و مجبور شد خونه به خونه دنبال برگ بگرده برام درست کرد اما واقعا زیبا شد دست مامان گلم درد نکنه خدایا جونم  دیگه مامانم مریض نشه  آمین....

 

امروز تو مدرسه برای اولین بار تو دیکته نوزده شدم و کلی گریه کردم آخه تا حالا رنگ نوزده ندیده بودم از اونجاش دلم میسوخت که اون همه کلمه های سخت را درست نوشتم و به جای کلمه ی امروز نوشتم امروس اما عوضش سه تا کارت هزار آفرین گرفتم یکی به خاطر کارهای عملی و اون دو تا دیگه به خاطر نمره های کلاسیم بود تازه خانم معلم بهم قول جایزه داده آخه تعداد کارتهام از همه ی بچه ها بیشتره  

 

پیوست: تولد دوست وبلاگیم هستی جون مبارک و از همین جا شش شاخه گل رز را به مناسبت ششمین بهار زندگیش تقدیم میکنم

 

کنار باغچه ی  خونمون

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:51 توسط الهه |