تبليغاتX
عروسک مامانی
درباره وبلاگ

پیشکش به زیباترین بهانه ی زندگیم الهام جان ... دخترم.. شاید برای دنیا یک نفر باشی اما برای پدر و مادرت یک دنیا هستی من بهار را در 29 آبان سال 1379 می جویم چرا که تو عزیزترینم پا به عرصهء هستی نهادی از خدا می خواهم برای همیشه وجود پاک تو گرما بخش زندگیمان باشد

عروسک مامانی
جمعه بیست و نهم آبان 1388 :: 23:30 ::  نويسنده : الهه       

باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم
.
.
.
.
.
.

. تولدت مبارک.

 

وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی

تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی

خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته

با تو دنیای پر از درد ، واسه من مثل بهشته

روز میلادت مبارک عزیزترینم .

بر میگردم با گزارش و کلی عکس از تولد

 



شنبه بیست و سوم آبان 1388 :: 12:23 ::  نويسنده : الهه       

 

امروز شنبه 23 آبان ماه و تا تولد دخترم 6 روز ديگه باقي مونده چقدر عروسكم روزشماري ميكنه تا روز 29 آبان برسه همش ميگه ماماني چرا منو روز اول آبان بدنيا نياوردي ؟

هيچ وقت 29 آبان روز يكشنبه سال 1379 ساعت 7 صبح بيمارستان مهرگان اصفهان را فراموش نميكنم چقدر خوشحال بودم از اينكه ديگه ميتونم دخترمو بعد از كلي انتظار ببينم و چقدر ميترسيدم كه نكنه اتفاقي بيافته و ... اما وقتي به زور چشمامو باز كردم و سراغ عروسكمو گرفتم گفتند كه نگران نباش دخترت سالمه  وقتي خيالم از اين بابات راحت شد دوباره به خواب رفتم تا اينكه عروسكموآوردند پيشم فقط خدا ميدونه من چه احساسي داشتم دختر كوچولوي من خيلي ريزه ميزه بود وزنش 2800 بود و قدش 50 اما خيلي ناناز بود با اينكه عمل سزارين شده بودم و خيلي از ناحيه ي شكم درد داشتم اما دلم ميخواست هر طور شده عروسكمو شير بدم آخه دخترم خيلي شكمو بود و همش مي مي ميخواست به خاطر همينم بود كه خوب رشد كرد و زودي از يك الهام كوچولوي لاغرو تبديل به يك الهام تپل مپل شد الهي الهي الهي ...

                                                  

اكنون از از آن سال 9 سال ميگذره و دختر من ديگه بزرگ شده راستي جشن تكليفشم نزديكه چهارشنبه رفتيم مدرسه و تصميماتي براي نحوه ي برگزاري جشن تكليف بچه ها گرفتيم راستي خانم معلم كلي از الهام تعريف كرد و گفت كه من از  هر نظر از الهام راضيم و منم به خودم ميباليدم كه همچين دختري دارم  دختر عزیزم امیدوارم همیشه سالم و شاد و سربلند باشی

                                                                 

   پيوست: به خدا شرمنده ي همه ي دستان وبلاگيم هستم چون نميتونم با اين ديال آپ كم سرعت به همشون سر بزنم به خصوص شرمنده ي دوستان پرشين بلاگي هستم آخه وبلاگاشون با اين سرعت لاك پشتي اينترنتم باز نميشه ميبينيد كه وبلاگ خودمم دير به دير آپديت ميكنم چه برسه بخوام ..

پيوست۲: ديشب متوجه شدم قالب وبلاگم به هم ريخته اين بود كه دست به كار شدم و خودم اينو طراحي كردم چطوره؟ حالا يه مدتي اين قالبو تحمل كنيد تا قالب قبليمو درست كنم



دوشنبه چهارم آبان 1388 :: 1:33 ::  نويسنده : الهه       

شنبه وقتي رفتم دنبال الهام ديدم خيلي خوشحاله پيش خودم فكر كردم حتما امتحان بنويسمو عالي داده اما زهي خيال باطل اصلا امتحاني در كار نبوده خوشحالي دخترم از جاي ديگه آب ميخورد از 17 نفر جمعيت كلاسشون 10 نفر حالشون بد بوده يه چندتايي هم استفراغ كردند و بنا به دستور آموزش پرورش اگه 15 درصد از جمعيت كلاسي مشكوك بودند به بيماري آنفولانزا اون كلاس بايد تعطيل بشه كه اين چند روزه خيلي از مدرسه ها كلا تعطيل شده خلاصه اينكه دختر ما تا شنبه هفته ي آينده تعطيله و فعلا داره واسه خودش صفا سيتي عشق و حال ميكنه... ديشب به معلمشون زنگ زدم و جريانو پرسيدم گفت: كه اصلا نگران درس بچه ها نباشيد چون ما دو تا درس از بقيه جلوتر هستيم و شما فقط تواين مدت درسهايي كه داده شده را مرور كنيد اما كو گوش شنوا هر چي ميگم بيا بشين خير سرت يه كم درس بخون ميگه اووووووو حالا كو تا شنبه حالا حالاها وقت داريم اينم مثل خودم دقيقه نوديه ... امروز خواهري زنگ زد گفت به سلامتي پسر منم تعطيل شد ( امير اول راهنماييه ) خدا به خير بگذرونه نميدونم اين آنفولانزاي خوكي كي ميخواد ريشه كن بشه تو رو خدا مواظب خودتون و بچه هاي گلتون باشيد ...

پنجشنبه ي گذشته با خواهري رفته بوديم بيرون براي خريد توي راه خيلي سرم درد ميكرد چشمام دو دو ميزد ديگه قادر به رانندگي كردن نبودم يه جايي كشيدم كنارو به خواهري گفتم حالم خوب نيست تو بشين پشت فرمون تا خونه هينجور بيحال بودم و سردرد شديد امانمو بريده بود بعد با خواهري رفتيم خونشون و يه ايبوپروفن 400 خوردم و خوابيدم تمام بدنم ميلرزيد الهامم هي دلداريم ميداد كه مامانم آنفولانزاي خوكي گرفته ممنونم از انرژي مثبتت ... خلاصه آقا گلاب به روتون بلا نصبت حالم به هم خورد و تا تونستم استفراغ كردم حالا تو اين اوضاع خراب من خواهري اومده هي در ميزنه ميگه دستشويي را خوب بشور اگه بعد اومدم ديدم كثيفه واي به حالت مردم از اين همه ابراز احساسات بماند ... با بيحالي مثل مرده ي متحرك نشستم پشت فرمون(شب نميتونم جايي بمونم ) و هر چند يكي دوبار ميخواستم برم تو بلوار و ميدون و ... ساعت تقريبا 10 بود و خوابيديم چقدر دلم ميخواست همسري پيشم بود آخه همچين مواقعي مثل يه مادر هوامو داره سرتونو درد نيارم مثلا اومديم كپه ي مرگمونو بذاريم كه ديدم اي وايييييييي از سر و صداي  عروسي همسايه بغلي !!بغل بغلي كه نه چندتايي اونورتر نميدونم تا حدودا ساعت 3 نصف شب تو سر من بدبخت ميخوندند خاك تو سرشون كنند يكي نيست به اين مردم آزارا بگه خبر مرگتون بريد تالار بيرون شهر به خدا يكي دو بار دل از دستم رفت و گفتم زنگ بزنم 110 حالا خبر مرگشون عروسيشون تموم شده ترقه بازيشون گرفته مغزم داشت منفجر ميشد اونايي كه ميگرن دارند حال منو درك ميكنند نميدونيد چقدر به خودم بد و بيراه گفتم كه خونه ي خواهري نموندم تا اومد خوابم ببره دو سه تا ايبوپروفن نوش جان كردم هر كي جاي من بود ميرفت بيمارستان اما من تا دم مرگ نرم بيمارستان نميرم ...

ببخشيد كه اين پستم همش از درد و مريضي و... بود چه كنم حرف ديگه اي واسه گفتن نداشتم

راستي 29 آبان تولد عروسكمه از همين امروز شمارش معكوس شروع شد قراره يه چندتايي از دوستاي صميمي مدرسشو دعوت كنيم خيلي دلم ميخواد واسش سنگ تموم بذارم كيك و ژله ي رنگين كمان و پلمبير و شارلوت و سوفله ي مرغ و كراتن مرغ و اولويه و ... فعلا اينا تو ذهنمه اگه حالشو داشته باشم انشالله

اینم چند تا عکس برای اینکه عریضه خالی نباشه

مثلا ژست گرفته

اینم زینب جونی عشق خاله که روز به روز خوشگلتر میشه