|
درباره وبلاگ ![]() پیشکش به زیباترین بهانه ی زندگیم الهام جان ... دخترم.. شاید برای دنیا یک نفر باشی اما برای پدر و مادرت یک دنیا هستی من بهار را در 29 آبان سال 1379 می جویم چرا که تو عزیزترینم پا به عرصهء هستی نهادی از خدا می خواهم برای همیشه وجود پاک تو گرما بخش زندگیمان باشد پیوندهای روزانه پيوندها |
عروسک مامانی
امروز بعد از اينكه نهار خورديم همسري طبق معمول مي خواست اخبار گوش بده كه الهام خانم اجازه نداد و گفت كه بايد برام نارگيل پوست بكني بابايي هم نشست كف آشپزخونه و شروع به كندن پوست نارگيل كرد كه چشمتون روز بد نبينه چاقو به جاي پوست نارگيل رفت كف دست همسري و كف آشپزخونه پر از خون شد من كه اينقدر هول شده بودم الهام بعد از مدرسه با دست پراز خوراکی کمپوت آناناس خیلی دوست داره
عروسک هفت ماهه ی من
عروسکم اینجا دو سال داشته
فكر كنم با اين اوصاف ديگه بايد خودم بچسبم به خونه تكوني آخه همسري ديگه يه بهانه اي داره واسه از زير كار در رفتن منو بگو كه چه فكرايي نمي كردم زهي خيال باطل .. ديروز داشتيم با خواهري در مورد مسافرت عيد صحبت ميكرديم به قول معروف خودموم بريديم و دوختيم اولش گفتيم بريم شيراز بعد گفتيم نه! شيراز تو ايام عيد خيلي شلوغه بعد من گفتم بريم جنوب خواهري ميگفت بريم شمال حالا ديگه تا چه پيش آيد شايدم اصلا جايي نرفتيم در هر صورت خيلي دلم ميخواد دوستاي خوبم كه در شمال يا جنوب زندگي مي كنند را ببينم البته اگه ما را قابل بدونند اس ام اس خوشمزه : اي پيتزاي عشقم و همبرگر قلبم و كباب زندگيم و اسپاگتي افكارم بي تو من فلافلم ( گور باباي رژيم رفتم كه بخورم )
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 :: 0:26 :: نويسنده : الهه
چهارشنبه ي قبل رفتيم باشگاه و همايش زيبايي بود و من خيلي لذت بردم به خصوص تيم ايروبيك و كونگ فو كه خيلي قشنگ برنامه اجرا كردند وقتي بچه هاي ايروبيك نمايش مي دادند من به ياد رقص خرداديان و گروه رقصندش مي افتادم خيلي با حال بود عروسك منم تو گروه تكواندو بود و از اون پايين برام دست تكون ميداد اما حيف كه اجازه نمي دادند عكس بگيريم ... روز يكشنبه بعد از ظهر من و الهام با هم رفتيم آرايشگاه و من اول از شر ابروهاي پاچه بزي خلاص شدم و بعدم چتريهاي الهام خانم و كوتاه كرد تا اونجا بودم چند تا تصميم گرفتم اولش گفتم ميخوام موهامو مدل ليلا كوتاه كنم بعد گفتم نه ! چون خيلي خرد ميشه بعد گفتم ميخوام موهامو هاي لايت صدفي بزنم بعد دوباره پشيمون شدم گفتم بايد از همسري اجازه بگيرم آخر سرم يه نوبت زدم واسه قبل از عيد و دست از پا درازتر اومدم خونه حالا منه بد بخت چه فكرايي كه نمي كردم وقتي اومدم خونه به همسري ميگم خوشمل شدم؟ همچين چپ چپ نگاه مي كنه و ميگه ابروهات مثل كائناي معبد آمون شده آخه شما بگيد اونا ابرو داشتند ؟ بعد ميگه نه شوخي كردم ناراحت نشو اما فكر نمي كني زيادي باريك كرده ؟ نشد من يه بار برم سلموني و به دل همسري بشينه همون بهتر كه ابروهام پاچه بزي باشه وقتي بهش گفتم مي خوام موهامو هاي لايت صدفي بزنم گفت نه به نظر من صدفي آدمو پير نشون ميده رنگ فندقي قشنگتره خلاصه منم از فكرش اومدم بيرون ... دوشنبه با خواهري و زري دختر خواهر شوهرم رفتيم بيرون و بين راه به چند تا مانتو سرا سر زديم و اون مانتويي كه من دلم مي خواد هنوز تو دوخت نرفته اون كفش و كيفي هم كه من ميپسندم به قيمت خون ... واسه الهام خانمم كه هنوز هيچي نخريدم و موندم چيكار كنم با الهام كه ميريم براي خريد همش به فكر شكمه تا ميام برگردم كل پولو دادم واسه الهام شكمو بچه ام اصلا به فكر كفش و لباس و... نيست فقط يه چيزي براش بخري بخوره ... دیروزم به جاي راه پيمايي رفتيم پارك هواخوري و بچه ها كلي بازي كردند و وقتي برگشتم خونه ظهر شده بود و همسر مهربان نهار و تدارك ديده بود (كتلت درست كرده بود دستپختش حرف نداره) و بعد از نهار زحمت شستن ظرف هارو كشيد و منو كلي شرمنده كرد الهي... الهام و بهنام در حال تاب تاب بازی
وزنش با بهنام یکی نبود و الهام همش پایین بود
بهنام اون بالا کیف کرده اما وقتی الهام بلند شد از اون بالا
واييييي با خونه تكوني چيكار مي كنيد من كه هنوز دستم به كار نرفته البته همسري قول داده كمكم كنه حالا از كي شروع كنم ؟ پينوشت : ولنتاين بر همه ي عشاق مبارك پینوشت امروز: سوم اسفند تولد منه کادو یادتون نره وگرنه از کیک خبری نیست الهام از حالا داره واسم آهنگ تولدت مبارک میزنه
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 :: 0:29 :: نويسنده : الهه
الان كه دارم مي نويسم خيلي خسته ام اما مي دونم كه اگه حالا ننويسم ديگه وقتي براي نوشتن ندارم چهارشنبه بعد از ظهر قراره بريم باشگاه و شاهد همايش دختران ورزشكار باشيم از هر رشته ي ورزشي هستند عروسك منم جزء تيم تكواندو مياد تو ميدون و اون كارهايي كه تو مدت دو هفته تمرين مداوم باهاشون كار كردند رو اجرا كنند خلاصه اينكه تو اين دو هفته اي كه گذشت عروسك ما خواب و خوراك نداشت تا از مدرسه ميومد نهار خورده و نخورده داشت آماده بشه بره باشگاه اونم نه باشگاه خودشون يه باشگاهي اون سر شهر من و همسري همش به راه بوديم يا ببريم يا بياريم تازه بايد دنبال ستاره دوست الهامم ميرفتيم آخه باباش مسافرت بود و ... بالاخره كارنامه ي عروسك ما را هم دادند و عروسك جونم طبق معمول باعث سرافرازي من و باباييش شد همه ي نمراتش بيست شد و من از اين بابت خيلي خوشحالم ممنونم دختر گلم انشالله تو همه ي زمينه ها چه درسي و چه ورزشي موفق و ممتاز باشي اینم از کارنامه ی درخشان عروسک عکسش خوب در نیومد نوشته ها ریز بود
ديروز باباي ستاره (دوست الهام) بعد از سه ماه دوري از خانواده اش از هلند برگشت و ستاره خانم خيلي خوشحال بود ... ضمنا الهام خانمم براش بد نشد چون باباي ستاره زحمت كشيده و برا ي الهام جونم سوغاتي آورده دو تا جوراب شلواري (قهوه اي راه راه و مشكي ) يه بلوز و شكلات و اسمارتيز و ... اینم از بلوز صورتی یکم بزرگه
اینم از جوراب شلواریا مشکیه خیلی بزرگ بود
اینم از شکلاتها و اسمارتیز خوشمزه ی هلندی
دخترم مدتيه كه نمازخون شده حتي نماز صبح را همراه با باباييش مي خونه معلمشونم يه جانماز سفيد و مهر و تسبيح بهش جايزه داده چون تو كلاس فقط الهام و يكي دو نفر ديگه نمازو درست خوندند آفرين ماماني براي من و بابايي هم دعا كن ..
امان از دست اين مربي پرورشي ...
جمعه یازدهم بهمن 1387 :: 0:39 :: نويسنده : الهه
براي تو كه اولين حكايت بي انتهاي عشقم هستي مي نويسم كه دوستت دارم چه لطيف است حس آغازي دوباره و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است روز ابتداي بودن ! و چه اندازه شيرين است امروز ... يه آسمون گلهاي ياس وميخك يه دريا عشق و اشتياق و پولك يه حس پاك و يه قلب بي قرار و كوچك فقط مي خواد بهت بگه تولدت مبارك همسر عزيزم روز ميلاد ... روز تو! روزي كه تو آغاز شدي .. تولدت مبارك عزيزم 10 بهمن زادروز سبزت را به تو تبريك مي گويم
اين كيك تولد همسري كه من و خاله اعظم درست كرديم البته خاله اعظم بيشتر زحمت كشيد
کیک با شمعهای روشن ( دست خواهری درد نکنه کیک خوشمزه ای بود)
اینم ناقابل از طرف من و الهام
اميدوارم 137 سال ديگه در چنين روزي كنارت كلي نوه و نتيجه باشه و شمعهاي كيك تولدت را فوت كني و به خودتم هيچي از كيك نرسه الهام نوشت : باباي خوب و مهربونم خيلي دوستت دارم تولدت مبارك باباجوني پیوست: شب خوب و پر خاطره ای بود پدر و مادرم و سه خواهرم و زهرا جون دختر عمه ی الهام همه دور هم جمع بودیم خوش گذشت سه شنبه هشتم بهمن 1387 :: 17:35 :: نويسنده : الهه
خب يك سال از ساخت وبلاگم میگذره توی این مدت خیلی دوستای خوبی پیدا کردم اسم نمیبرم چون ممکنه اسمی از قلم بیوفته به هر حال خیلی خوشحالم دوستان خوبی مثل شماها پیدا کردم
خب بریم سراغ جشن تولد
تولد یک سالگیت مبارک مبارک ایشالله 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه تو وبلاگها اول باشی اینم کیک تولد بفرمایید نوش جان گفته باشما این تولد هر کسی رو راه نمیدم فقط کسانی که با کادو اومدن پس حواستون جمع باشه پینوشت: دیدم برای این همه جمعیت این کیک کمه رفتم همین الان کیک سفارش دادم
یواشکی از یه وبلاگ برداشتم
یکشنبه ششم بهمن 1387 :: 23:10 :: نويسنده : الهه
از همه ی دوستان پوزش می خوام اگه پست قبلیم غمگین بود این روزها همه لاست(گمشدگان) نگاه می کنند اونوقت من بی کلاس زدم تو نخ فیلمهای قدیمی عکسهای فیلم لاست
یه جایی خوندم هر کی لاستو نبینه نیمه عمرش در فناست بابا یکی جوانمردی کنه تا عمر ما به فنا نرفته اگه خدا بخواد تو پست بعدی از تولد همسری می نویسم البته با عکسای تولد
امروز بد جوري غم گلومو فشار ميده حسي برا نوشتن ندارم اما چه كنم كه مجبورم خاطرات تلخ و شيرين زندگيمو ثبت كنم امروز ميخوام از غم بگم غم از دست دادن شوهر عمه ام از وقتي كه يكي از پسراش تو جنگ مفقودالاثر شد و پدر و مادرش هميشه چشم انتظارش بودند و همش از اون حرف ميزدند تا اينكه يك سال و نيم پيش يكي ديگه از پسراشو بر اثر صانحه ي تصادف از دست داد از اون موقع ديگه كمرش شكست داغ دو تا فرزند خيلي براش سخت بود مدتي بود كه مريض بود كم كم ديد چشماشو از دست داد و زمين گيرش كرد ديشب من و مامانم رفتيم خونشون و ديدم كه پيرمرد بيچاره به زور نفساي آخرشو ميكشيد دلم خيلي براش ميسوخت خيلي مظلوم بود خيلي هم ساكت و مهربون بود چه قدر سخت است انسان از سوگ فرزند عزادار باشد و به سوگ همسر نيز مبتلا گردد و چه قدر سخت است براي فرزنداني كه هنوز به حمايت پدر محتاجند و ... امروز هم بگذشت فردا چه خواهد شد آيا چنين تلخ و غم انگيز است سرد است دلگير است از افسانه هاي درد لبريز است يا قصه هاي ديگري دارد ؟
پيوست : خدايا از تو ميخوام به عمه ي عزيزم صبر و شكيبايي عنايت كني چهارشنبه دوم بهمن 1387 :: 0:19 :: نويسنده : الهه
بعد از اينكه امتحاناي عروسكم تموم شد چون قول پارك بهش داده بودم دوشنبه بعد از ظهر حدودا ساعت 5/3 من و الهام و بابايي رفتيم پارك جاتون خالي هوا خيلي سردبود من كه از سوز سرما نميتونستم روپام بايستم اما به الهام خانم خيلي خوش گذشت و اصلا احساس سردي نميكرد اول از همه رفتيم زمين اسكيت و دخملي يه عالم اسكيت كرد و بعد رفتيم سر وقت لوازم ورزشيا و الهام و بابايي سرگرم شدند و من همونجا روي نيمكت نشستم و داشتم با خودم فكر ميكردم كه اگه تابستون بود الان اينجا جاي سوزن نبود اما حالا به جزء سه چهار نفر آدم علاف كه فقط تنها سرگرميشون موبايلشون بود و نگهبان پارك و من و بابايي و الهام ديگه هيچكي تو پارك نبود به نظر من پارك رفتن تو زمستون يه حال و هواي ديگه داره به قول همسري اين هواي خنك همچين تو ريه هاي آدم ميشنه كه فقط دلمون ميخواد نفس بكشيم خدا رو شكر شهر ما هواش خيلي تميزه و وقتي پامونو از خونه ميذاريم بيرون همچين هواي پاك استشمام ميكنيم ... خلاصه تازه داشتيم سه تايي حال ميكرديم كه طبق معمول موبايل همسري زنگش به صدا دراومد و همسري 180 درجه عوض شد و ديگه دل تو دلش نبود كه بره و همش ميگفت كار دارم اما مگه الهام كوتاه ميومد هي ميگفت خوبه بعد مدتي ما رو آورديد پارك حالا ببين ... با هر ترفندي بود بالاخره عروسكو راضي كرديم برگرديم اما برامون شرط گذاشت اونم اينكه ميخوام برم خونه ي خاله اكرم ...
امروز سه شنبه عروسك از طرف مدرسه رفت اردو (پارك )حالا جالبه بدونيد دخمل ما چه چيزايي با خودش برد ساندويچ سوسيس /يه ظرف ژله ي آلبالويي / دوغ/ آبميوه (انبه)/ ميوه / و جالبتر از همه لبو و يه سري تنقلات ديگه تازه ميخواست زير اندازم ببره من نذاشتم اينطور كه خودش تعريف ميكنه خيلي بهشون خوش گذشته برف هفته ی گذشته(عروسک قبل ازرفتن به مدرسه)
عروسکم کتاب (های یک راتموم کرد و حالا باید های ۲ را یاد بگیره
و اینک هنر دست عروسک کوچولوی من
من و عروسك بعضي وقتا با همديگه دعوا ميكنيم پیوست : ۱۰ بهمن تولد همسری جونمه
|
||