تبليغاتX
عروسک مامانی
درباره وبلاگ

پیشکش به زیباترین بهانه ی زندگیم الهام جان ... دخترم.. شاید برای دنیا یک نفر باشی اما برای پدر و مادرت یک دنیا هستی من بهار را در 29 آبان سال 1379 می جویم چرا که تو عزیزترینم پا به عرصهء هستی نهادی از خدا می خواهم برای همیشه وجود پاک تو گرما بخش زندگیمان باشد

عروسک مامانی
شنبه بیست و هشتم دی 1387 :: 23:31 ::  نويسنده : الهه       

عروسكم كما كان در گير امتحاناتشه امروز امتحان رياضي داشت و به گفته ي خودش امتحانشو عالي داده و فردا بنويسيم داره و ديگه اگه خدا بخواد تموم ميشه ديگه بچه ام خسته شد به يه كم استراحت و تفريح نياز داره بهش قول دادم وقتي امتحاناش تموم شد ببرمش پارك و گردش...

از حالا بايد فكر لباس عيد باشيم هر سال نزديك عيد بزرگترين دغدغه ي فكريم خريد لباس عروسكه هر چي بزرگتر ميشه خريدن لباسش سخت تر ميشه...

ديروز با خواهري رفتيم جمعه بازار و بچه ها را نبرديم چون خيلي هوا سرد بود تا اومديم جاي پارك پيدا كنيم ديگه هوا تاريك شده بود يه چرخي زديم و يه خرده ريزي هم خريديم و برگشتيم امان از اين بي حواسي من جاي پارك ماشينمو فراموش كرده بودم و ماشينمو با يه پرايد سفيد ديگه اشتب گرفتم اومدم درشو باز كنم باز نميشد خواهري هم سمت شاگرد به اون در ور ميرفت خدا رو شكر كه ماشينه دزدگير نداشت وگرنه به جرم سرقت الان داشتم آب خنك ميخوردم خلاصه سرتونو درد نيارم بعد از كلي كلنجار با ماشينه يه دفعه ديدم اي هوار اين ماشينه ما نيست و اينقدر خنديديم كه ...

در مورد جاي خواب عروسكم كه تو پست قبلي نوشته بودم از همه ي دوستاني كه راهنماييم كردند تشكر ميكنم و بايد بگم كه هنوزم كه هنوزه من و عروسك هم اتاقي هستيم اما دخملم قول داده بعد از امتحاناش بره جدا چون الان ميخواد آرامش فكري داشته باشه آخي الهي...

امشب يه خبر خيلي خوشحال كننده بهم دادند اينقدر ذوق زده شدم كه نگو در مورد خواهر كوچيكه (اكرم) الان نميگم تا كاملا مطمئن شم

عروسك من خيلي به خاله اكي (اكرم) وابسطه شده اينقدر دوستش داره كه گاهي وقتا من شك ميكنم كه مامانشم بش ميگم نكنه خاله را بيشتر از من دوست داري ميگه نه تو كه مامانمي جاي خود اما من اينجا حوصله ام سر ميره وقتي ميرم خونه ي خاله اون همش پيش من ميشينه و با هم فيلم ميبينيم بعدشم شو ميذاريم و با هم ميرقصيم  اگه هر روزم بره خونشون بازم كمه تو اين چند روزه كه امتحان داشته خاله اكرم ميگفت دلم برا الهام يه ذره شده پس كي امتحاناش تموم ميشه حالا فردا بعدازظهر ازم قول گرفته بره اونجا ...

 

 



یکشنبه بیست و دوم دی 1387 :: 20:8 ::  نويسنده : الهه       

راستش خودمم نمي دونم چرا اينقدر تنبل شدم الانم به زور اومدم پاي كامپيوتر احساس ميكنم يه كمي سرما خوردم گلوم داره زق زق(درست نوشتم؟) ميكنه فكر كنم اين دو سه روز كه از خونه اومدم بيرون سرما خوردم از بس هميشه مثل مرغ تو خونه چپيدم يه روزم كه ميام بيرون ... اين سه چهار روز تعطيلي ما از بعد از ظهر ميرفتيم خونه ي خواهر شوهرم مراسم عزاداري و تا بعد از نماز مغرب و عشا اونجا بوديم و بعد با دست پر از ظرف هاي غذا كه نذر كرده بودند برميگشتيم خونه از همسري بگم كه كارش ديگه در اومده بود و همش تو آشپزخونه و ديگ ببر و بيار و غذا بكش و خلاصه كه كلي خسته ميشد اما به خاطر امام حسين خم به ابرو نياورد اجر همه با امام حسين ...

بهنام عزیز خاله

الهام خونه ی خاله اعظم

الهام در کنار هیئت زنجیر زنان

الهام کنار مشک

امتحاناي عروسكم از شنبه شروع شده و امتحان قرآن و هديه ها را كه عالي داده و فردا هم امتحان علوم داره كه اونم به نظرم بيسته چون همشو خوب بلده الانم خوابيده چون خيلي خسته شده بچه ام از صبح ساعت هشت كه رفته مدرسه تا دو نيم اونجا بوده آخه براشون كلاس اضافه گذاشتند الانم مشقاشو نوشته و امتحان فراداشم خونده و راحت خوابيده الهام  درست برعكس منه من هميشه تو درسام دقيقه ي نود بودم دفتر و كتابام از وقتي از مدرسه ميومدم مثل سفره پهن بود تا آخر شب تازه بعضي وقتا سرمو ميذاشتم روشو خوابم ميبرد از درس خوندم نگم بهتره كه آبروريزي ميشه البته من همیشه شاگرد ممتاز بودم باور ندارين از مامانم بپرسين

آخ تا يادم نرفته من يه مشكلي با عروسك دارم كه هر شب ميخواد تو تخت من بخوابه ديگه كارمون به جايي رسيده كه همسري طفلك رو زمين ميخوابه و من و عروسك رو تخت من .. اتاق خودشم كه همينجور دكوريه ... راستش خودمم بد جوري بش عادت كردم هر شب با لالايي من ميخوابه منم بايد دستم تو دستش باشه والا خوابم نميبره بعضي وقت ها كه ميره تو اتاق خودش همچين دلهره دارم ميگم نكنه بچه ام بترسه يه فكرايي ميكنم پيش خودم اصلا اون شب خواب راحتي ندارم خودم بيشتر بش وابسطه ام موندم چيكار كنم گاهي وقتا احساس ميكنم اينجوري از همسري دور ميشم مثل خواهر و برادر شديم البته فقط شبا روزا دوباره زن و شوهر ميشيم



پنجشنبه دوازدهم دی 1387 :: 18:40 ::  نويسنده : الهه       

هفته ي قبل تو مدرسه ي عروسك جشن كريسمس گرفته بودند و بچه ها ي كلاس پنجم با خواندن سرود و نمايش اين جشن را زيباتر كرده بودند الهام ميگفت يكي از بچه ها پاپا نوئل شده و يه كاج زيبا را تزيين كردندخلاصه كلي بش خوش گذشته بود

سه شنبه ي هفته ي قبل جشن تكليف كلاس سومي ها بود كه بچه هاي كلاس دوم را هم دعوت كردند و همگي با هم رفتند تالار و اونروز هم خانمي خوش به حالش شده بود

و اما فرداي آنروز چهارشنبه وقتي عروسكم از مدرسه برگشت خيلي ناراحت بود و از دل درد به خودش مي پيچيد اينقدر دل درد داشت كه نهار هم نتونست بخوره اما من دليل دل دردشو مي دونستم آخه روز قبلش كه جشن تكليف بوده بچه ام يه كمي هله هوله زيادي خورده خلاصه بابايي كه طاقت درد كشيدن عروسكشو نداره بردش بيمارستان و مثل اينكه اونجا گلاب به روتون استفراغ ميكنه و زود خوب ميشه اما آقاي دكتر به آپانديس مشكوك ميشه و دوباره روز ازنو بچه ام باز هم آزمايش خون ميده وقتي اومدند خونه الهام صد و هشتاد درجه تغيير كرده بود و شاد و شنگول بود اتفاقا همون روز هم آزمون براي كمربند سبز داشت و اصرار داشت كه مي خواد بره باشگاه تا به آزمونش برسه ...

عروسکم با کمربند سبزمبارکت باشه عزیزم

امروز مامان ستاره دوست صميمي الهام تلفن كرد خونه و گفت كه شوهرش ميخواد براي الهام جوراب شلواري بخره و پرسيد كه چه رنگي باشه آخه شوهرش يه مدتيه كه رفته سوئد از قرار معلوم اين ستاره خانم در حق دوستش دوستي رو به جا آورده و به بابايش گفته هر چي برا من خريدي بايد براي الهامم بخري من كه مونده بودم چي بگم و كلي تشكر كردم و گفتم كه اگه لطف كنند مشكي بيارند ممنون ميشم

امتحانای عروسك هم از 21/10 شروع ميشه مثل هميشه موفق باشي عزيزم

این هم از برنامه ی امتحانی الهام خانم

امروز صبح بعد از اينكه الهام رفت مدرسه خواهر شوهر خواهرم زنگ زد خونمون و همينجور بي مقدمه گفت كه ديشب خواب بدي در مورد الهام ديده و گفت كه براش صدقه بديد دلم هري ريخت همون موقع برا دخترم آيه ي ان يكاد .. را خوندم بعد ديگه هر كاري كردم خوابم نبرد پيش خودم گفتم آخه زن حسابي اگه خواب بدي هم برا كسي ميبيني كه نبايد به خودش بگي شايد شب قبلش پرخوري كرده كابوس ميديده سال و ماه همديگر و نمي بينيم الان واسه ما شدند خواب بين والا ...

خدايا تو را به اين ماه عزيز قسم ميده حافظ و نگهدار يكي يدونه ي من باش آمين ..  

 



دوشنبه دوم دی 1387 :: 23:33 ::  نويسنده : الهه       

دلهايتان دريايي شب هايتان يلدايي

يلدا خوش گذشت ؟ اميدوارم به همتون خوش گذشته باشه به ما هم خوش گذشت امسال شب يلدايي خاطره انگيز و به ياد ماندني داشتيم هر سال شب يلدا مي رفتيم خونه ي مامان من و اونجا همگي جمع ميشديم و ... اما امسال از يك هفته قبل دعوت شده بوديم خونه ي علي و مهديه خلاصه كه خيلي خوش گذشت دست مهديه جون درد نكنه حسابي به زحمت افتاده بود با آن فال حافظ و شعر زيباي حافظ محفلمون گرمتر شد بعد یه عالمه عکس یادگاری انداختیم

سفره ی شب یلدا

از عروسكم بگم كه حالش بهتره ديگه دارو بش نميدم والا از شما چه پنهون يه كم به تشخيص دكتره شك داشتم به نظر شما پرانول و توپيرامات واسه يه بچه ي هشت ساله زياد نيست؟ باباش ميگه از بس به بچه ميگي بهتري؟ هيچ جات درد نميكنه ؟ اين دردو بش تلقين كردي نميدونم شايدم راست ميگه حالا ما دو تا واسه اين بچه شديم يه پا دكتر و روانشناس خدا كنه ديگه اين درد لعنتي سراغش نياد آزمايش خونشم گرفتم و بايد وقت كرديم ببريم پيش دكي ببينيم چي ميگه به نظر خودم كه همه چيز نرمال بود (اينم يه تشخيص ديگه) داروهاي خودمم كه نخوردم و تشخيص دادم كه خوب شدم همسري ميگه پول مفت داشتيم رفتيم جيب دكترا رو پر كرديم

 

 

اگه ميشه شما هم در حق ما يه دكتري بكنيد بگيد چي واسه رفع ريزش مو خوبه برا خودم نمي خوام واسه خواهر كوچيكه ميخوام كريستال سرم ؟ نه بابا فايده نداشته

اوه تا يادم نرفته به ستاره جون و ارشيا گلي تبريك ميگم كه تو مسابقه ي وبلاگستان نفرات اول و دوم شدند ريپيپ هورااااااااا