فرا رسيدن عيد غدير خم بر همه ي شيعيان جهان مبارك![]()
![]()
روز عيد قربان خونه ي جاري بزرگم مراسم مولودي بود كه بيشتر شبيه عزاداري بود تا مولودي بعد از اونجا رفتيم خونه ي مامانم چون به خونه ي جاريم نزديكه اونجا الهام مي گفت سرم درد مي كنه و از رنگ صورتش معلوم بود كه خيلي بي حاله اين سر دردا حدود دو ماهي هست كه آزارش مسده البته قسمت پيشونيش درد ميكنه فرداي اونروز يعني چهارشنبه بعد از ظهر رفتيم دكتر مغز و اعصاب نوبت زديم و گفت كه بايد دو ساعتي بشينيد تا نوبتتون بشه تو اين فاصله من هم رفتم دكتر متخصص قلب چون همه ي اين دكترا تو يه پاساژ بودند خلاصه اقاي دكتر به من گفت كه به مرور زمان و با بالا رفتن سن مشكل شل شدن دريچه ي ميترال قلبت برطرف ميشه و بايد فردا بياي براي اكو اين از مشكل من البته با يه بار قرص و دارو که لب نزدم و گذاشتم تاقچه بلند چون به معده ام نساخت ...
از الهام بگم كه كه دكترش بعد از معاينه ي چشم و گوش و يه سري سوالات به اين پي برد كه ميگرن كودكان داره حالا ديگه بماند آيا تشخيصش درست بوده يا نه آخه يه بچه ي هشت ساله بايد ميگرن داشته باشه اونم تو مدت دو ماه ؟ 
پنجشنبه الهام نرفت مدرسه اخه بايد آزمايش خون مي داد و من هم ساعت 9 صبح اكو داشتم كه اول رفتيم براي اكوي قلب من كه الهي شكر وضعيت قلبم خوب بود فقط به گفته ي آقاي دكتر نبايد حرص بخورم و چيز سنگينم بلند نكنم .. بعد رفتيم براي آزمايش خون الهام كه باورم نمي شد دخترم اينقدر خانم بياد بشينه و يه آخ نگه الهي مامان قربونت بره كه روز به روز خانم تر مي شي![]()
خلاصه جونم براتون بگه كه تو اين دو روزه به اندازه ي چند سال پول دوا دكتر من و الهام شد خدا نكنه كسي مريض بشه وگرنه …
جمعه بعد از ظهر همگي رفتيم جشن تولد البته مجلس زنونه بود خيلي خوش گذشت بيشتر به بچه ها خوش گذشت 
تولد شش سالگی امیر خان

عکس دسته جمعی بچه ها

اینم کیک تولد

الهام و میترا

الهام خانم با ژست

شنبه بعد از ظهر بود كه همسري داشت با تلفن حرف مي زد از حرفاش متوجه شدم كه اتفاق بدي افتاده پدرم پشت خط بود بعد ازاينكه حرفاشون تموم شد از همسري پرسيدم اتفاقي افتاده اونم گفت كه كاميون بابام تو جاده ي بندر عباس با يه تريلي تصادف كرده و بايد با بابام برن شهر بابك نزديك بندر عباس دلم برا بابام مي سوزه تا مياد بده كارياش تموم بشه و نفسي بكشه يه تصادف يا يه خرابي ماشين دوباره بده كارش مي كنه البته راننده ي بابام ميگفت كه مقصر نيست و اين جاي بسي شكر داره خلاصه همسري و بابام صبح يكشنبه با ماشين ما رفتند شهر بابك و يه سري كارهاي قانوني كه بايد ميكردن و انجام دادن و هنوز نيومدند چون ماشين بار داشته و بايد بار را تحويل يه ماشين ديگه بدن و كلي بدبختي ديگه....
الهام كه ديگه دلش برا باباييش يه ذره شده همش ميگه كي مياد امروز داشت جمله سازي ميكرد بايد با بهترين جمله مي ساخت من بش گفتم(به شوخي) بنويس مادر من بهترين مادر دنياست اون گفت نه من مي نويسم پدرمن بهترين پدر دنياست 
هر وقت من ميشينم پاي كامپيوتر ميگه مامان برو تو وبلاگ خاله هستي(كالسكه ي آشنايي من و بهترينم) ميخوام براش نظر بدم يا ميگه خاله برام نظر نداده؟ والا به خدا من نمي دونم بين اين همه وبلاگ چرا دخمل ما عاشق وبلاگ خاله هستي شده هر چند وبلاگش حرف نداره و هستي خانم هم خيلي خانم با شخصيتيه خلاصه اين كه بچه ي ما به جاي اينكه وبلاگ هاي كودكانه بخونه ميره دنبال وبلاگ هاي عاشقانه و ...
خاله هستي جون تو رو خدا زودتر آپديت كن و زود به زود برا دخمل ما كامنت بزار تا كچلم نكرده ..![]()
الهام جون در حال نامه نگاری برای خاله هستی ![]()

یا حق![]()


































