تبليغاتX
عروسک مامانی
از جمعه تا امروز چه خبر؟  

اول از همه ميلاد باسعادت ثامن الحجج علي بن موسي الرضا بر شما مبارك باد

از روز جمعه بگم كه تا بعد از ظهر تو خونه بوديم و بعداز ظهر با همخونه زديم بيرون طبق عادتمون رفتيم جمعه بازار و بعد هم موقع برگشتن زديم به كوه و اون بالا كلي از الهام و همخونه عكس انداختم اما چون مي ترسيديم كفشامون خراب بشه زود برگشتيم پايين و ديگه بالاتر نرفتيم بعد از كوه رفتيم خونه ي مامان همخونه و از اونجا رفتيم خونه ي مامان خودم خلاصه تلافي تو خونه موندنمونو در آورديم

الهام بالای کوه

 

شنبه صبح به همسري گفتم برو برام نوبت دكتر بگیر و هر وقت نوبتم شد بيا دنبالم آخه(نوبتي هم كه باشه نوبت مريضي منه) يه مدتيه كه قفسه ي سينه ام سمت چپ احساس درد و گرفتگي ميكنم طوريه كه نفس عميق نميتونم بكشم ساعت 9 همخونه اومد دنبالم با هم رفتيم مطب و چون نوبت از قبل داشتيم نفر دومي ما بوديم دكتر بعد از اينكه معاينه ام كرد گفت مشكل از ريه ات نيست بايد نوار قلب بگيري بعد رفتيم نوار قلب گرفتيم خدا قسمت هيچكس نكنه به خصوص خانمها همه را بايد در بياريم البته به جزء شورت و شلوار باز خدا رو شكر اوني كه نوار قلب منو گرفت خانم بود اما همش خدا خدا ميكردم زود تموم بشه از اون وضع نجات پيدا كنم بگذريم نوار قلبه رو برديم پيش دكي جون كه نظرشو بگه اونم آب پاكي رو ريخت رو دستم گفت كه دريچه ي ميترال قلبت لق شده به خدا دلم هري ريخت اگه تا اونموقع لق بود فكر كنم بعد از شنيدن اين خبر باز باز شد گفت كه هيجان و استرس زياد داشتي؟ يه نگاهي به همخونه كردم و گفتم يه مدتيه ناراحتي روحي دارم دكي جونم يه معرفي نامه واسه يه دكي متخصص قلب نوشت و گفت بايد بري اونجا وايييي نميدونيد از درب مطب كه اومديم بيرون همخونه چه حالي داشت همش مي گفت جهنم به مال دنيا چرا تو اينقدر حرص مي خوري آخرش با اين ناراحتيا خودتو به كشتن ميدي آخه مگه ميشه حرص نخورم يه روزي روزگار بر وفق مرادمون ميچرخيد پول كه نگو پارو ميكرديم اما اين همخونه همه چيزو خراب كرد ميخواست بهترش كنه بدتر شد البته الانم خداروشكر وضعيت ماليمون بد نيست اما دوست ندارم تو زندگي كه اينقدر زحمت كشيديم تنزل كنيم بميرم واسه همسري خودشو مقصر ميدونه و ميگه سعي خودمو ميكنم به اونچيزايي كه داشتيم دوباره برسيم بيخيال مال دنيا اصلا ديگه ميخوام بيخيال بشم يه شوهر دارم ماه يه بچه دارم عسل ديگه چي ميخوام دوتايي شدند ماه عسل از وقتي خودمو زدم به بيخيالي خيلي بهترم انگار اصلا مشكلي نداشتم خدا كنه ديگه اين درد لعنتي سراغم نياد

از هر دري گفتم به جزء درس و مدرسه از آنجايي كه من خودمو نخد هر آشي ميكنم و هر چي كاردستي و شعر و مقاله هست واسه خانمي رديف ميكنم اينبارم معلمشون امر فرمودند كه يه تابلوي بزرگ اعم از حيوانات جنگلي و بياباني و دوزيستان درست كنيد و به مدرسه بياوريد باز هم كار مامان الهه در اومد تا باشه از اين كارها ...

نمونه ای از نقاشیهای عروسک

 

گداي كوي رضا شو كه اين امام غريب به سينه ي احدي دست رد نمي كوبد عيدتان مبارك***

پيوست: ايندفعه از همتون ميخوام كه براي سلامتي همه ي مريضان منجمله منه حقير هم دعا بفرماييد

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در دوشنبه بیستم آبان 1387 | ساعت16:19
ماجرای این هفته.. 

شنبه صبح تقريبا ساعت 9 بود كه با صداي تلفن از خواب بيدار شدم اينقدر خوابم ميومد كه حاضر نشدم تلفنو جواب بدم بعد از چند دقيقه موبايلم صداش در اومد معلوم بود هر كي هست كار مهمي داره از آنجايي كه موبايل كنار تختم بود جواب دادم خواهرم زهرا پشت خط بود خيلي نگران بود گفت از صبح زود دارم خونه ي مامان زنگ ميزنم كسي جواب نميده نكنه اتفاقي افتاده گفتم نگران نباش به موبايل داداشي زنگ بزن بعد خودمم به موبايلش زنگ زدم كه از صداش معلوم بود خواب بوده گفتم مامان كجاست گفت نصف شب پهلوش درد گرفت دردش اينقدر شديد بود كه مجبور شدند برن بيمارستان از بس دستپاچه بودند موبايلشونم بر نداشتند خلاصه اعظم و زهرا هر دو تاشون رفتد بيمارستان ببينند حال مامان چطوره كه نزديك بوده تو راه تصادف كنند خلاصه به خير ميگذره و وقتي ميرسن به بيمارستان كه مامانم مرخص شده بعد از كلي آزمايش و سونوگرافي معلوم ميشه كه مامانم سنگ كليه داشته الان خدا رو شكر حالش بهتره

دو سه روزي هست كه پياده روي ميكنم از بس كه دكتره  توTVبه پياده روي سفارش ميكرد ميگفت كه خانمها بيشتر از آقايون به اين درد(پوكي استخوان) مبتلا ميشن خلاصه با خواهري تصميم گرفتيم روزي يكي دو ساعت راه بريم ديروز كه داشتيم پياده روي ميكرديم ديدم يه ماشينه هي بوق ميزنه و دست تكون ميده بعد متوجه شديم كه داداشمه وقتي رسيديم خونه بهش زنگ زدم كه وقتي بوق ميزني حداقل وايسه تا سوار شيم چون خيلي راه رفته بوديم و حسابي خسته بوديم اونم كلي تعجب كرد كه من شما رو نديدم بعد از اينكه مشخصات داديم و گفتيم كجا بوديم تازه فهميديم كه آقا واسه ما بوق نزده و واسه دختري بوق زده كه پشت سرمون بوده ... آخييييييي داداش بزرگ كن اي مادر دور و زمونه رو ميبيني

از عروسكم بگم كه چقدر شيرين زبونه البته عروسك من ديگه بچه نيست و خانمي شده اما تو رده ي سن خودش خيلي باهوشه اينو من نميگما همه ميگن تازه از نظر علمي هم ثابت شده كه دختر من خيلي باهوشه ديروز كه از مدرسه اومد خونه بهش گفتم چه خبر؟ گفت سلامتي آقا امام زمان نميدونيد چه ذوقي كردم و بوس بوس بوس

الهام خونه ی خاله اکرم

بهنام کوچولو کف دستشو با دفترش اشتباه گرفته

 

 

الانم كنارم نشسته داره داستان نويسي ميكنه ميگه ميخوام نويسنده بشم وقتي داستانش تموم شد ميزارم تو وبلاگ

 پيوست1: از همه ي دوستاني كه براي من و همخونه دعا كردند متشكرم

پيوست2: به نظرتون براي تولد الهام چي بخرم بابا يه نظري بديد ؟ (قيمتش مهم نيست)

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 | ساعت19:45
آنچه گذشت... 

ديروز بعد از ظهر بابا و مامان و خواهرم زهرا از مشهد برگشتند راستي كه اين هفت روز بدون اونا اصلا حال و حوصله نداشتم و مسئوليت امير حسين هم همچين كار اسوني نبود اما خدايي بچه ي سر به راهيه نميدونيد وقتي خواهري ميخواست بره چقدر گريه كرد من تو اين چند روزه هم داشتم به درسهاي الهام رسيدگي كنم هم امير آخه امير كلاس پنجم درس ميخونه البته اكرم خواهر كوچيكه هم خيلي زحمت كشيد هم مسئوليت خونه ي ماماني و هم درسهاي امير خلاصه تو اين هفت روز مزه ي دو تا بچه داشتنو چشيدم كه به نظر من خيلي سخته ...

مامان و بابا و خواهري خيلي زحمت كشيدن و كلي سوغاتي برامون آوردن البته بيشترشو برا الهام آوردن كه دستشون درد نكنه تا باشه از اين مسافرتها ...

اينطور كه از تعريف ميكردند خيلي بهشون خوش گذشته و انگاري از مسافرت با قطار لذت بردن آخه ما اغلب مسافرتهامون يا با ماشين خودمونه يا با هواپيما اما بابايي ميگفت من ديگه قطارو ترجيح ميدم فقط يه ايرادي كه داشته بابام تو يه كوپه ي ديگه بوده و مامان و خواهري با هم بودن اما از آنجايي كه بابام نميتونه دوري مامانمو تحمل كنه جاشو عوض ميكرده ..

قبل از سفر خيلي به من اصرار كردند كه تو هم بيا تا چهار نفر بشيم با هم .. اما مگه الهام اجازه داد اينقدر گريه كرد كه از حالا نگرانم چه جوري برم سفر مكه اونم حاج حدود يك ماه از دخملم دورم البته ديگه اونروزي كه من و همسري حاج خانم و حاج آقا ميشيم دخملمون واسه خودش خانمي شده نميدونم شايد دبيرستان ميره يا شايدم دانشگاه دقيق نميدونم شايدم ...

بيست و نهم آبان هم كه تولد الهام جونه نميدونم براش كادو چي بخرم وقتي ازش ميپرسم چي دوست داري ميگه من كه نبايد بگم خودتون بايد غافلگيرم كنيد هر چي فكر ميكنم چيزي به مغزم نميرسه آخه عروسكم همه چيز داره به نظر شما چي براش بخرم كه خيلي دوست داشته باشه ؟

پنج سالگی عروسکم(موهاش کوتاه بوده )

 

عروسكم تو مدرسه واسه خودش يه پا بهداشتيار يانگوم شده يه كارت بهداشتيارم كه انداخته سرش و كلي به بچه ها امر و نهي ميكنه كه بايد بهداشتو رعايت كنيد قربونش برم دخملم رو همه كارهاي بچه ها نظارت داره رو تغذيه و نظافت دست و ناخن و ليوان و ...

از فروش خونه بگم كه از بس هر روز بايد جوابگوي خريداران باشيم ديگه خسته شدم جالب اينجاست كه همه ميپسندند اما پولشون نميرسه تا حالا چند تا گفتن اين خونه مال ما به كسي قولشو ندين اما وقتي بحث قيمت ميشه ميگن پولمون نميرسه يا اينكه صبر كنيد ما فلان جا زمين يا خونمون به فروش بره بعد مياييم خلاصه داستاني داريم ما...

پيوست : باز هم از شما خواهش ميكنم براي من و همخونه دعا كنيد مشكلاتمون برطرف بشه

و در آخر از خدا ميخوام كه هر جور كه صلاح و مصلحتش هست برامون رقم بزنه خدايا از تو ميخوام اجازه ندي كه دشمن شاد بشيم آمين

شما میدونید  http://tinypic.com/چه مرگشه ؟

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در چهارشنبه هشتم آبان 1387 | ساعت22:52