تبليغاتX
عروسک مامانی
بدون عنوان 

بالاخره با هر ترفندي شده آمپول آنفولانزاي عروسك را زديم البته با شرط اومد كه بعد براش جايزه بخريم و ما هم براش يه بسته مداد رنگي 24 رنگ خريديم

عروسکم در حال نوشتن تکالیف مدرسه

چند روز پيش خانمي ميگفت ماماني دلم يه چيزي ميخواد اما اسمش يادم رفته گفتم چي: بگو چه شكليه؟ گفت خوردنيه رنگش قهوه ايه از اون ميوه ها كه ميمونا ميزنن تو سر همديگه فهميدم منظورش نارگيل بوده منو بگو .......

عروسکم با عروسکش

امسال كلا نظام آموزشي مدرسه تغيير كرده خيلي بهتر از پارسال شده كلاسهاي فوق برنامه از قبيل ارگ و زبان و خطاطي و نقاشي و كامپيوتر واقعا سنگ تموم گذاشتن ...

تو بچه داری تکه

 

 

يه مدتيه كه فكرايي به سرمون زده البته اولش به سر همخونه زد و بعد من قبول كردم قراره اگه خدا بخواد خونمونو بفروشيم و يه خونه ي كوچيكتر اما دو يا سه طبقه بخريم آخه خونه ي ما 330 متره خيلي بزرگه اگه هم پولي برامون باقي موند از فروش خونه يا بزاريم تو بانك پارسيان با 19 درصد سود يا اينكه بزنيم به يه راهي كه پولساز باشه اما فكر كنم با اين خرجهايي كه من ميخوام رو دست همخونه بزارم ديگه پولي نمونه آخه ميخوام كلا دكوراسيون خونه عوض بشه همخونه ميگه اگه بخواي زياد تو خرجم بندازي اصلا از فكر عوض كردن خونه ميام بيرون راست ميگن اصفهانيا...

اینقدر بازی کرد که بالاخره خوابش برد

 

حالا هر روز يكي دو تا ميان خونمونو ميبينن و ميرن همشون واسه حياط بزرگ خونمون ذوق زده ميشن ولي وقتي قيمت رو ميگيم ميرن و پشت سرشونم نگاه نميكنن باور كنين تو سال قبل اگه دو برابر اين قيمت رو ميگفتيم پولشون ميرسيد اما حالا...

احساس ميكنم از نظر هيكلي قناس شدم دلم ميخواد رژيم بگيرم و ورزش كنم اما مگه ميشه وقتي چشمم به غذا ميافته همه چيز از يادم ميره حكايت من هم مثل نادر شده (سريال بزنگاه) اون از شنبه ميخواست ترك كنه من از شنبه ميخوام ورزش كنم ...

پيوست: دعا كنيد هر چه زودتر مشكل همسري جونم حل بشه 

 

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 | ساعت20:20
این چند روزه با کلی عکس و... 

مي دونم دير اومدم اما عوضش دست پر اومدم با يه عالمه عكس .. خوب ماجرا از كجا شروع ميشه ...آهان از يك روز قبل از عيد فطر كه داداشي از سربازي اومد و دو سه روزي مرخصي بود و مامانم تو اين دو روزه كه داداشي اينجا بود همش مهمونمون ميكرد و خيلي خوشحال بود كه گل پسرش اومده مرخصي اما اين مرخصي دو سه روز بيشتر نبود و داداش بايد برميگشت شيراز اميدوارم اين دوره هم زود بگذره و داداشي صحيح وسالم برگرده شهر خودمون ..

جمعه يعني دو روز بعد از عيد فطر با خواهري رفتيم كل شهر اصفهان رو گشتيم و خيلي خوش گذشت از پارك جنگلي ناژوان تا سي و سه پل وپارك ملك شهر و كوه صفه و .... خلاصه از صبح تا شب كلي حال كرديم يه عالمه عكس هم گرفتيم ..

ديروز16 مهر تولد بهنام كوچولو عزيز خاله بود كه تولدشو تبريك ميگم اميدوارم كه ساليان سال زير سايه ي پدر و مادرت به خوبي و خوشي زندگي كني عزيزم به مناسبت هفتمين سال تولدت 7 تا شاخه گل رز تقديمت ميكنم به شرطي كه پرپرش نكني عزيزم 

امروزم كه 17 مهر روز جهاني كودك هست و من اين روز بزرگ را به تمام كودكان به خصوص عروسك خودم و تمام بچه هاي وبلاگي تبريك ميگم عزيزان روزتان مبارك

راستي الهام خانم تو اين چند روزه يه تولد ديگه هم رفته و اون تولد دوستش ستاره بود كه خودش تنهايي رفت و خيلي بهشون خوش گذشته بود ستاره جون تولد تو هم مبارك عزيزم

الهام خانم و آقا بهنام

الهام کنار سی و سه پل

الهام بالای پل

عروسکم کنار زاینده رود

خاله اعظم و الهام و بهنام

 

 

باز هم الهام روی پل

الهام با کلاه سربازی دایی

الهام قبل از رفتن به تولد ستاره

باز هم عروس و داماد

شینیون عروس و فتوشاپ عکسها کار خودمه و اما آرایش و گریم عروس و داماد کار خواهرم اعظم به نظرتون چطوره؟

تا آپدیت بعدی خدانگهدار

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 | ساعت0:41
بازگشایی مدارس و ... 

شنبه بعد از افطار رفتيم خونه ي خواهرم اعظم و به خواهري گفتم يه كم ابروهامو تميز كنه اونم از خداش بود رو من تمرين كنه دست به كار شد و من شدم موش آزمايشگاهي تا اومد قيچي رو برداره جيغ زدم كه نهههههههههه اونم ترسيد و گفت مگه چي شد گفتم ابرومو خراب كردي اما به نظر خودش خوب شده بود و من همش غر زدم گفتم چرا زيادي دست تو ابروم بردي اون ميگفت عالي شده هر چي خودمو تو آينه ميديدم به خودم لعنت ميفرستادم كه چرا ابروي نازنينمو دادم دست يه آدم ناشي از طرفي هم به خودم دلداري ميدادم كه با تاتو موقت هر جاش نقص داشت رنگ ميكنم تا اينكه همسري زنگ زد و گفت استاد تكواندوي الهام خانم رضايي زنگ زده خونه و گفته الهام به عنوان بهترين تكواندوكار تو رده ي كمربند زردها قبول شده و بايد فردا بياييد باشگاه پارس تا مسابقه بده با شنيدن اين خبر خوشحال كننده ديگه غم از دست دادن ابروي نازنينم فراموشم شد و برگشتيم خونه تا الهام زود بخوابه و براي فردا آماده بشه اما جالب اينجاست كه همسري اصلا متوجه ي ابروم نشد و وقتي ازش پرسيدم ابروم چطوره گفت عاليه ديگه نميخواد بري آرايشگاه همش برو پيش خواهرت ابروتو بردار نميدونم راست ميگفت يا طعنه ميزد خدا ميدونه .......

عروسکم قبل از رفتن به مدرسه و در حال بوسیدن قرآن

عروسک تو کوچه منتظر من

عروسک سر صف

الهام در کلاس دوم

 الهام خانم و ستاره دوست صمیمیش

و باز هم عروسک ناز نازی من

 

فرداش يعني يكشنبه رفتيم باشگاه پارس و پس از سخنرانيه مسئول باشگاه آقاي طاهري و يكي دو نفر ديگه بچه ها با هم مسابقه دادن و نوبت الهام شد و كلي سرافرازم كرد بيچاره حريف مقابلش زير ضربات سنگين پاي الهام طاقت نياورد و عقب نشيني ميكرد خلاصه از ساعت 9 صبح تا 12 باشگاه بوديم و همسري چشم به در خونه نشسته بود تا من ماشينو بيارم و تحويلش بدم ...

 

دوشنبه هم خبر خاصي نبود و فقط خوابيديم چون شب قبلش من و الهام تو خونه و كنار تلويزيون احيا كرديم و همسري هم رفت مسجد و موقع سحر اومد  و اما سه شنبه و روز دوم مهر و بازگشايي مدارس و رفتن عروسكم به مدرسه و كلاس دوم الهام از شب قبلش همش دلواپس بود و ميخواست هر چه زودتر صبح بشه و دلش ديگه لك زده بود براي مدرسه و معلمشون صبح سه شنبه من و الهام رفتيم مدرسه و تازه بچه ها صف بسته بودند و اول از همه الهام با دوستاي سال قبلش از جمله ستاره خوش و بشي كرد بعد با خانم قادري معلم سال قبلش كه خوشبختانه امسال هم معلم سال دوم شده اين جاي بسي خوشحاليست يه چند تايي ازبچه هاي كلاس چهارم و پنجم اومدن سر صف و بعد از تلاوت قران دكلمه خوندن و بعد نوبت عروسك خانم من شد كه جلوي مامان و باباها و بچه ها كلي مامانشو سرافراز كرد و شعر زيباي بوي مهر را بدون حتي لحظه اي مكث اجرا كرد و من خيلي ذوق كردم حتي همه ي معلمها تحسينش كردند اول شعرش گفت : تقديم به كسي كه الف آغازين را به من آموخت و در آخر هم يه بيت شعر خوند كه همه ي معلمها براش دست زدند گفت: عارفان علم عاشق مي شوند  بهترين مردم معلم مي شوند ...

دختر گلم در حال راز و نیاز با خدا مامان قربون اون صورت آسمانیت بشه

 

ديروز چهارشنبه تو كلاس درسهاي سال قبل را مرور كردند و امروز پنجشنبه ورزش و نقاشي و خوشنويسي و زبان داشتند و خانمي ما زنگ ورزش تو باشگاه با كلاس سوميها درگير شده و گرد و خاكي كرده كه نگو ... اينطور كه خودش تعريف ميكنه ميگه مامان يكي از بچه هاي كلاس سومي ميخواست توپ رو از من بگيره اما من ندادم اونم يه مشت به من زد منم از خودم دفاع كردمو با مشت زدم تو صورتش و عينكش از چشمش افتاد خلاصه اون دختره گريه ميكنه و الهام خانم هم شروع ميكنه به گريه كردن و بعد ميانجي گري مربي ورزش و ... دوباره سوار اتوبوس كه ميشن ميره اون آخر ميشنه كه با دوستاش با هم باشن اما دوباره  سر جا با كلاس سوميا درگير ميشه و تهديدشون ميكنه كه به خانم كريمي ميگم و از اين حرفها ...بهش ميگم مامانت جنگجو بوده يا بابات كه تو با بچه هاي بزرگتر دعوا ميكني ميگه اولا من زير بار زور نميرم دوما من به مامان رفتم از حق خودم دفاع ميكنم منو بگو ديگه... بابايي هم كه شاهد بحث ما بود كلي خنديد و حالا اومده بچه نصيحت كنه ميگه باباجون اول از همه با زبون خوش باهاشون حرف بزن اگه گوش نكردند يه سيلي داغ كن تو صورتشون ولي بعد گفت كه شوخي ميكنه منو بگو اينجوري شدم به الهام گفتم اگه بخواي اول سالي دعوا كني تا آخر سال همش دعوا ميكني شنبه برو از دختره معذرت خواهي كن اما مگه زير بار ميره ميگه اون بايد معذرت بخواد نه من چون اون اول شروع كرد خدا به خير كنه ولي اگه بخوام پا رو حق نذارم ميبينم دخترم راست ميگه چون الهام اصلا اهل دعوا و مشاجره نيست اما اگه خدا نكنه يكي بخواد بهش زور بگه كم نمياره خوب هر چي باشه من مامانشم ...

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در پنجشنبه چهارم مهر 1387 | ساعت17:30