تبليغاتX
عروسک مامانی
هفته ی گذشته با یه عالمه عکس 

ديگه چيزي به بازگشايي مدارس نمونده عروسك منم داره خودشو واسه رفتن به مدرسه آماده ميكنه چند روز پيش معلمشون باهام تماس گرفت و گفت كه براي روز اول الهام بايد بياد سر صف و مثل جشن الفبا هنرنمايي كنه بايد يه شعر در مورد مهر و مدرسه براش تهيه كنيد تا سر صف بخونه منم دوباره دست به كار شدم و دست به دامن گوگل شدم و آقاي گوگل هم نامردي نكرد و يه شعر خيلي زيبا برام search كرد(حدود سه صفحه شعر) الان ديگه عروسكم تمام شعر را حفظ شده ديگه بقيه اش توكل به خدا ...  

الهام خانم در پارک مشغول بازی

این عکس را خودم درست کردم

 

البته بدون روتوش است هستهستش

 

تو اين هفته اي كه گذشت دو بار رفتيم نمايشگاه كتاب و يه تعداد كتاب خريديم البته بيشترش مربوط به كودكان ميشه يه كتاب طراحي و نقاشي براي الهام خريدم كه خيلي به درد ميخوره خيلي از چيزها كه نميتونست نقاشي كنه الان به راحتي نقاشي ميكنه مثل حيوانات و ماشين و ... خوبيش اينه كه با اضلاع هندسي نقاشي ميكنن و اين خيلي كارو راحت ميكنه ضمنا يه دونه لوح فشرده داره  توصيه ميكنم حتما بخريد  ( يادم باشه پورسانتمو از ناشر كتاب بگيرم)

قسمت ورودي نمايشگاه آقا گرگه ايستاده بود و به مردم خوش آمدگويي ميكرد الهام خانم ما هم يه چند تايي عكس با آقا گرگه ي مهربون گرفت

الهام و آقا گرگه بیرون نمایشگاه

پيوست: آپديت بعدي بعد از بازگشايي مدارس
| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 | ساعت14:51
سالگرد ازدواج من و همخونه  

 تقديم به زيباترين واژه ي بودنم

چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود هفده سال بيشتر نداشتم تا چشم باز كردم ديدم شريك زندگيم كنارم نشسته با اين كه سن و سالي نداشتم و چيزي از همسرداري نميدانستم اما خيلي زود ياد گرفتم و شدم يه خانم خونه الان از اون موقع تا حالا سيزده سال ميگذره شايد سيزده سال براي شما خيلي سال باشه اما براي من همين ديروز بود همه چيز خوب يادمه مثل يك عروسك كوچولو شده بودم البته نه آنقدر كوچولو چون قدم بلنده بهتره بگم يه عروسك فرنگي (زيادي از خودم تعريف ميكنم اينطور نيست ؟) تا اينكه بعد از چهار سال و شش ماه خداوند قشنگترين و زيباترين هديه ي خودشو به ما عطا كرد و وجود نو گلمان الهام زندگيمان را زيباتر كرد ..

 

 

همسر عزيزم از روزي كه دستهايت را سايباني براي زندگي ام يافتم آتش عشق در وجودم شعله ور شد و فهميدم كه براي هميشه بايد اين عشق را پرستش كنم  از نسيم آموخته ام كه همواره در كوي تو بوزم و فرحبخش ترين عطر هستي را تقديمت كنم زيباترين بهانه ي زندگي ام 23 شهريور سيزدهمين سالگرد پيوند قلبهايمان را با سبدي پر از گل رز به تو بهترينم تبريك مي گويم

 

ساحل نشين قلبت : همسرت الهه

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 | ساعت19:19
روحش شاد 

به یاد آنها ئی که مادران خوب بهشتی خود را از دست داده اند  صلوات

خيلي سخته از مرگ چيزي بنويسي چون واقعا نميدوني چي بنويسي يا نميتوني ! داشتم فكر ميكردم به اينكه چقدر سخته آدم از آينده خبر داشته باشه يعني يه جوري غيب را ببينه چقدر سنگينه اينكه بدوني امشب مادر رو داري امشب ميتوني سرت رو بزاري رو پاهاش اونم دست تو موهات بكشه ميتوني واسش درد و دل كني ولي بدوني كه ديگه فردا شب حضور فيزيكي نداره ديگه فردا شب..... آه خدا چقدر سخته... خيلي خسته ام دلم گرفته بغض چيز بديه آدمو خفه ميكنه ديروز بعد از ظهر خبر مرگ زن همسايه ي مادرم را شنيدم( تو پست قبلي در موردش نوشته بودم كه بر اثر صانحه ي تصادف مرگ مغزي شده بود) و خيلي غصه خوردم امروزم قراره كه از بيمارستان الزهراي اصفهان بيارنش در خونشون و از اونجا ببرنش براي خاكسپاري خوش به حالش كه تو ماه مبارك رمضان ماه خدا ماه نزول قرآن و از همه مهمتر روز وفات حضرت خديجه روحش پرواز كرد به سوي خدا جدا" متاثر شدم بياييد براي شادي روح اين مادر عزيز و صبر براي بازماندگان به خصوص فرزندان عزيزشان دعا كنيم اميدوارم بهترين بهترين هاي دنيا نثار همه ي مادر هاي عزيزمون باشه و براي همه ي دوستاي كه مادر هاشونو از دست دادن آرزوي صبر مي كنم ،مي دونم كه كسي رو از دست دادن كه يكتاست. اما حتما مادرها از آسمان براي لحظه لحظه ي شادي فرزنداشون انتظار مي كشن روحش شاد

 

 پيوست:عذر ميخوام اگه اين پستم خيلي غمگين بود تو پست بعدي اگه خدا بخواد جبران ميكنم

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | ساعت14:6
بخورید و بیاشامید اما... 

شنيديد ميگن آدم خبر از يه دقيقه بعد نداره اين حكايت من شده كه ديروز از صبح تا ظهر سر و مر و گنده بودم و حالم خيلي خوب بود اما از طرفهاي بعد از ظهر نميدونم چه مرگم شده بود كه همش بيحال افتاده بودم و از دل درد به خودم ميپيچيدم گلاب به روتون اسهال شديد و ...خلاصه اينقدر حالم بد بود كه تا ساعت 4 بعداز ظهر بيشتر نتونستم دوام بيارم و مجبور شدم روزه ي خودمو بشكنم اونم چه روزه خوري هيچي نميتونستم بخورم فقط تنها كاري كه كردم يه قرص ديفنوكسيلات و يه ليوان عرق نعنا خوردم و دوباره رفتم خوابيدم اما چه خوابي همش به خودم ميپيچيدم نميدنم دليلش زياده روي شب قبلش بوده يا اينكه روده هام يه عيبي پيدا كرده شب قبلش خونه ي مامانم اينا افطار كرديم و جاتون خالي پلو و خورش آلو و خورش بادمجان و سالاد فصل و دوغ فراوان نوش جان كردم و اومدم خونه ي خودمون بازم حليم خوردم و زولبيا باميه و هندونه و انگور و خلاصه اينقدر خوردم كه تلافي صبح تا شب نخوردنمو در آوردم ديگه سحر چيزي ميل نداشتم اما از دست اين اقاي خونه كه هي اسرار ميكنه كه من دهنم باز نميشه بايد بياي با من غذا بخوري واسه اينكه دلشو نشكنم يه چند تا لقمه اي هم سحري خوردم و خوابيدم حالا به نظر شما من زياده روي كردم خودم كه فكر نميكنم اما در عوض ديشب خيلي كم خوردم و امروزم بدون سحري روزه گرفتم خدا به خير بكنه تا شب بتونم دوام بيارم چقدرم كه روزا بلنده بيشتر تشنگي اذيتم ميكنه آخ دلم حوس يه ليوان آب خنك كرده حال كوووو تا موقع افطار ....

الهام در حال باد زدن کباب برای افطار مامان و باباش

 

عروسكم به تازه گي يه دوست جديد پيدا كرده كه خيلي دوستش داره و يه لحظه نميتونه دوريشو تحمل كنه اسم اين دوست جديدش كبوتر خانمه حالا براتون مفصل ميگم چه جوري اين كبوتر خانم با عروسك من دوست شده يه روز تنگ غروب يه كبوتر زخمي كه ديگه نايي نداشت و نميتونست پرواز كنه اومد و اومد تا به پشت بام خونه ي عروسك رسيد و فكر كرد اينجا جاي خوبي باشه واسه استراحت تا اينكه پرواز كرد و اومد تو حياط خونه ي عروسك...كبوتر خيلي از حياط خونه ي عروسك با اون باغچه ي بزرگ خوشش اومده بود اما چون تير خورده بود يه گوشه كنار پنجره ي اتاق مامان عروسك نشست و جم نخورد تا اينكه باباي عروسك اونو آورد تو خونه و مثل يه دكتر مهربون به جاي زخم كبوتر محلول پوويدون آيدان زد و با پماد چرب كرد و به زور دانه بهش خوراند و خلاصه اينجوري بود كه كبوتر خانم ديد كه نه بابا اينجا از هتل 5 ستاره بهتره و شد يكي از اعضاي خانواده ي تاناكورا ....

الهام و کبوتر کوچولو

بابایی و الهام در حال خوراندن دانه به کبوتر

 

 

جونم واستون بگه كه منزل پدر بنده يه جايي قرار داره كه اگه بخواند از خونه بيان بيرون و يه خريد يا يه مسجد  ويا... هر جايي كه خواستند برن بايد از عرض يه خيابان بگذرند كه از بزرگراه شهيد همت ميشه گفت خطرناكتره حالا من چرا بزرگراه شهيد همت را مثال زدم نميدونم شايد چون همشهري هستيم يهو به ذهنم خطور كرد بگذرييم خلاصه اين خيابان اينقدر خطرناكه كه من اسمشو گذاشتم گذرگاه مرگ تو اين خيابون فقط يه پل هوايي هست و اونم تا منزل پدر بنده خيلي فاصله داره دو سه روز پيش زن همسايه ي مامانم اينا كه حدود 50 الي 52 سال بيشتر نداشت اومده از عرض خيابون بگذره كه ماشين بهش ميزنه و زن بيچاره مرگ مغزي ميشه و اينطور كه ميگن دكترا بهشون پيشنهاد دادن كه اهداي عضو كنند اما شوهر و بچه هاش فرصت خواستند تا بلكه به هوش بياد اونا هنوزم اميدوارند خدا هيچ اميدي را نا اميد نكنه از اونجايي كه من ميشناختمش زن خيلي خوبي بود خيلي با ايمان بود و خيلي هم تميز و كدبانو بود دو تا دختر داره و دو تا پسر دختراش ازدواج كردند و پسراشم تازه عقد كردند دختر دوميشم كه حدود دو سالي هست ازدواج كرده و الان بارداره تا ديروز بهش نگفته بودند اما بعد كه فهميده كلي گريه و زاري كرده و الان خدا ميدونه تو چه شرايطي هستند خدا به همشون رحم كنه من كه خيلي اعصابم به هم ريخته يه لحظه نميتونم خودمو جاي اونا بزارم خدايا تو را به اين ماه مبارك قسم ميدم شفاش بده خدايا تو را به شب هاي قدر قسم ميدم نذار چراغ خونشون خاموش بشه آمين....

 

خواهري يه اس ام اس برام فرستاده كه واقعا منو به فكر برد

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست...امتحان ريشه هاست....ريشه هم هرگز اسير باد نيست... زندگي چون پيچك است انتهايش ميرسد پيش خدا

 

 پيوست: به اين زن كه الان اسير تختهاي بيمارستان شده دعا كنيد التماس دعا ....

پیوست۲: ۲۳ شهریور سالگرد ازدواج من و همسری پیشاپیش مبارککککککککک

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 | ساعت14:8
عنوان نداره  

دالي من اومدم خوب از كجا شروع كنم آهان از آنجايي كه اين هفته خيلي كار داشتم همش از اين مدرسه به اون مدرسه يه پام تو مدرسه ي غير انتفاعي بود يه پام تو مدرسه ي دولتي آخرش تصميم خودمو گرفتم و تو همون مدرسه ي غير انتفاعي كه قبلا ميرفت ثبت نامش كردم دليلشم اين بود كه اولا به هيچ وجه مدرسه ي غير انتفاعي حاضر نميشد پرونده را بده و ميگفتند كه چون اين دانش آموز نمونه هست هم از نظر اخلاقي هم از نظر درسي ما اصلا اجازه نميديم كه از اين مدرسه ببرينش شهريه ي امسال هم كه 15 درصد نسبت به پارسال افزايش پيدا كرده بود ولي مدرسه همون شهريه ي پارسال را از ما گرفت از طرفي مدرسه ي دولتي خيلي جمعيتش زياد بود يعني از سه تا كلاس دوم تو هر كلاسي 30 الي 32 نفر دانش آموز هستش كه من اصلا راضي نبودم الهام تو همچين كلاس پر جمعيتي درس بخونه راستي امسال هم خانم معلم الهام همون معلم خوب و مهربون سال قبلشون هست كه همينا باعث شد از بردن الهام تو مدرسه ي دولتي صرف نظر كنم

کیف مدرسه ی عروسک که سه تیکه است  (یه کیف کوچولو با یه جامدادی داره)

 

الهام ديگه خيلي دلش براي مدرسه و درس و كتاب تنگ شده همش ميگه مامان پس كي مدرسه ها باز ميشه هي ميره كيفشو مياره و دفتر و مداداشو برميداره و وانمود ميكنه كه داره ميره مدرسه نميدونم تو دلي برا خودش يه چيزايي ميگه شايد داره تو روياهاش با دوستاش حرف ميزنه وقتي الهامو ميبينم كه كيفشو انداخته رو دوشش به ياد كودكي هاي خودم ميافتم اما با اين تفاوت كه من همش دوست داشتم تعطيلات باشه اما الهام دوست داره بره مدرسه وقتي خودمو با الهام مقايسه ميكنم ميبينم الهام خيلي خانمتره آخه من خيلي شيطون بودم يه دوچرخه داشتم كه همش با بچه هاي كوچه البته با پسرا مسابقه ميزاشتيمو وقتي من برنده ميشدم كلي پسرا رو مسخره ميكردم و مجبورشون ميكردم برند و طبق شرطي كه با هم گذاشته بوديم برام تنقلات بخرند اونا هم زير بار نميرفتند و اين باعث ميشد كه دعوامون بشه اونموقع بود كه يه بزرگتر بايد پا درمياني ميكرد آخي چه دوراني داشتيم افسوس كه زود گذشت

عروسکم تو اتاق خودش

 

باز هم ماه مبارك رمضان اومد و بايد روزه بگيريم و گرسنگي رو تحمل كنيم اولش خيلي سخته اما كم كم عادت ميكنيم خدا كنه سر درد نگيرم فكر ميكنم ديگه اون آدم سابق نيستم ديگه اون نيروي قبل را ندارم زود فشارم ميا فته و سر درد ميگيرم خدا كمكم كنه يادمه قبلنا بدون سحري تمام ماه رمضان را روزه ميگرفتم هيچ مرگم نميشد اما حالا چي ؟

عروسک خانم ناز نازی قبل از رفتن به پارک

 

از عروسكم بگم كه هر چي ميره ورزش (تكواندو) ضربات پاهاش قويتر ميشه و منه بدبخت بايد فشار ضربات آبدوليا چاگي و دوليا چاگي و چاري يد آن نريو چاگي و... تحمل كنم و دم نزنم تازه از اون بدتر اينكه همخونه هم ميره كنگفو حالا تو اين خانواده ي ورزشكار من چيكارم هيچي من بايد يه بالش بگيرم دستم و به جاي ميت اين دو تا پدر و دختر تو بالش ضربه بزنن خلاصه فيلمي داريم ما....

فضول خانم داره در خونه را باز میکنه

 

 

 

بعضي وقتها با الهام و همخونه ميريم پارك ملت اونجا آش ميخوريم و بعدشم يه چايي نبات دبش كه رو آش خيلي ميچسبه از اونورم ميريم كنار درياچه و خلاصه حال ميكنيم اما از بخت بد ايندفعه برق رفت و فقط نور موبايلها بود كه به چشم ميخورد و دختر پسرها حالي كردند تو بي برقي كه بماند ... از اونورم نيرو انتظامي بود كه به صورت گشتهاي گروهي راه افتاده بودند بين مردم و با چراغ قوه ديد ميزدند كه مبادا كسي دست از پا خطا كنه من و همخونه بالاي تپه نشسته بوديم كه چراغ قوه را انداختند تو صورتمون من هم وقتو غنيمت شمردم و با همخونه دست به بغل شدم تا شكشون بيشتر بشه و بياند بالا اما الهام كارو خراب كرد آي خوشم مياد اين گشتيا را دست بندازم .....

خانمی در حال خوردن آش در پارک ملت

عروسکم در حال خوردن چایی نبات

 

خوب ديگه واسه امشب كافيه سحر بايد زود بيدار بشم البته سر سفره ي چيده شده دست همخونه جونم درد نكنه خودش همه چيزو مهيا ميكنه

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 | ساعت0:26