تبليغاتX
عروسک مامانی
روز باباهای مهربون مبارک  
بابایی گلم دوستت دارم

از طرف دخترت الهام و مامان الهه 

آقاجونم روزتو هم مبارک دوستت دارم هوارتاااااااااا

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 | ساعت3:1
هفته ی پر ماجرا  

پنجشنبه بعد از ظهر اعظم اومد خونمون و طبق قراری که با هم گذاشته بودیم شروع به پختن کیک کردیم آخه یه مدتی میشد که کیک نپخته بودیم خواهری شروع به درست کردن کیک و من هم حسابی کارم در اومد از اول تا آخر همش ظرف میشستم آخه کیک درست کردن خیلی ریخت و پاش داره خلاصه اونشب یه شکم سیر کیک خوردیم

 

 

جمعه صبح زود با خانواده ی خودم  رفتیم پیک نیک صبحانه را همون جا خوردیم نهارم که جوجه کباب داشتیم که اونم نوش جان کردیم و تا غروب آفتاب اونجا بودیم بعد برگشتیم خونه و دوش گرفتیم و خسته و کوفته رفتیم لا لا ...

 

و اما شنبه صبح همخونه رفت بیرون یه چند تایی کار بانکی داشت انجام بده من هم فرصت را غنیمت شمردم و تلفن زدم به خواهرم که بیاد با هم بریم خرید آخه الهام حوس پیتزا کرده بود از آنجایی هم که پیتزای منو ترجیح میده به پیتزای آماده رفتیم تو فروشگاه مجتمع فولاد که نزدیک خونمون هستش و کلی چیز میز خریدیم و با دست پر برگشتیم خونه و من شروع کردم به درست کردن پیتزا که چشمتون روز بد نبینه سوسیسش فاسد بود بوی بدی میداد یه کمی هم لیز شده بود منم همشو گذاشتم کنار تا پسشون بدم و همین کارم کردم و سوسیس تازه خریدم و جاتون خالی 4 تا پیتزا درست کردم .... ظهر که همخونه اود خونه اصلا دل و دماغ نداشت به دلم افتاد که اتفاقی افتاده که خودش اومد و همه چیزو تعریف کرد گفت که دزد بهش زده و 500 هزار تومن از داخل ماشینش دزدیدند الهی بگم درد بی درمون بگیره معلومه که خیلی حرفه ای بوده که تونسته قفل ماشینو باز کنه اینطور که همخونه میگه از درب بانک تا شرکت برق که دو تا خیابون فاصله داره تعقیبش میکرده و اون متوجه نبوده بعدشم در عرض دو سه دقیقه که شوهرم رفته تو شرکت برق دزده دست به کار شده و جالب اینجاست که بعدم درب ماشینو قفل کرده شوهری هم با خیال جمع رفته که پولارو بزاره تو بانک اما دیده که جا خیسه و بچه نیست ... بیچاره همخونه کاش منو ببخشه چقدر سرزنشش کردم اصلا ظرفیت ندارم ....

 

پیوست: مامانم میگه اون دنیا شما دارید اما اون نداره میبینم راست میگه

 

_بابام میگه هزینه ی  یه سفر مکه بود میبینم راست میگه

 

_زهرا خواهر بزرگم میگه ضرر مالی جبران پذیره ضرر جونی نباشه میبینم راست میگه

 

_الهام میگه با این پول چند بار میشد برم پارک میبینم راست میگه

 

_ اعظم میگه حالا اگه بهت گفته بودم این پولو بده به من میدادی نه نمیدادی میبینم راست میگه ......

 

 الهام و بهنام و خاله اعظم در حال خرید

 

 

الهام و بهنام در پارک

 

الهام سوار ببر سنگی شایدم یوز پلنگ

 

 

خانم راننده

 

الهام با حوله ی حموم( مامان قربون او صورت مهربونت بره )

 

 

 

 

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در سه شنبه هجدهم تیر 1387 | ساعت3:13
روز مامانهای مهربون مبارک  

وای که چقدر من تنبلم از بس که ننوشتم دیگه اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم از چی بگم؟ آهان از اونجا میگم که عروسکم تمام نمراتش بیست شد و با موفقیت کلاس اول را به اتمام رسوند حالا دیگه دخملی واسه خودش کتاب میخونه و اینقدر به من گیر نمیده که بیا برام کتاب داستان بخون ...

 

آخرش دخملی را از مدرسه ی غیر انتفاعی آوردمش بیرون اسمشو تو یه مدرسه ی دولتی ثبت نام کردم واقعا که این غیر انتفاعیا همشون الکی وعده و وعید میدن اما موقع عمل کم میارن اولش قول کلاس زبان و شطرنج و کلی کلاسهای دیگه رو دادن اما به جز شطرنج و هنر بقیه اش کشک بود تنها دلیلی که باعث شد این یک سال تو این مدرسه نگهش دارم معلمشون بود که واقعا دلسوز و مهربان بود در ضمن این مدرسه ی دولتی که ثبت نامش کردم یکی از نمونه ترین مدارس استان شناخته شده حالا بماند که چه دردسری برای ثبت نام کشیدم و چه دردسری برای گرفتن پرونده از مدرسه ...

 

الان که دارم تایپ میکنم الهام کنارم ایستاده و داره نوشته هامو میخونه الهی...

بهش میگم چرا تو اینقدر خوشگلی میگه آخه بچه که بودم یه بار سرمو تو آبلیمو کردم واسه همین خوشگل شدم( قابل توجه کسانی که میخواهند زیبا شوند )

 

پنجشنبه 23 خرداد عروسی دختر عموی من بود که تو تالار زمرد برگزار شد و خیلی خوش گذشت زهرا و اسماعیل عزیز پیوندتان مبارک سه شنبه 28 خرداد دو زوج جوان به سفر معنوی مکه رفتند که امیدوارم بهشون خوش بگذره

 

یه درخت آلبالو تو باغچه ی خونمون داریم که هر سال یه مقدار آلبالوی ترش میده پارسال مربا درست کردم امسال میخوام اگه بشه ترشی کنم به نظرتون خوبه؟

 

 

از این جا به بعد را امروز نوشتم اون بالاییا مال یکی دو روز پیش بود نیست من خیلی زرنگم یه چند روز باید دستم به این نوشته ها بند باشه

 

 

پیوست امروز: روز مادر بر همه ی مادران مبارک  البته با کمی تاخیر که اصلا مهم نیست چون هر روز روز مادر( اینو من میگم) من خداوند را شکر میکنم که به من لیاقت داد تا در دریای عشق مادرانه سهم کوچکی داشته باشم راستی چرا هیچ گلی نامش گل مادر نیست ؟

 

خانم کوچولوی من برای روز مادر و برای قدردانی از من دو تا شاخه گل رز از باغچه چید و به من هدیه داد الهی مامان به قربون اون دستهای مهربون و کوچولوت بره که اینقدر با محبتی این هدیه ی زیبا به همراه دو تا ماچ آبدار بود که نثارم کرد فدای محبتت عروسکم تو خودت بهترین هدیه هستی از جانب خداوند برای من عسل مامانی ....

 

و اما آقای پدر که که با یه بوسه و مقداری هم وجه نقدی سر و ته قضیه را هم آورد دست شما هم درد نکنه لطف داری

 

خودمم به همراه خواهری رفتیم برای مامان گلم یه هدیه ی ناقابل خریدیم البته به نیابت از خواهر بزرگم زهرا که خودش نیومده بود خلاصه سه تایی پولامونو گذاشتیم رو هم و یه منات خریدیم قیمتشم مهم نیست دیگه دیگه... راستی واسه مامان همخونه هم یه وجه نقدی ناقابل تقدیمشون کردیم که هر چی دوست داشت بخره

 

اکرم خواهر ی رفته مشهد که الانم تو جاده ی شمال دارن خوش به حالشون میشه امیدوارم سفر خوبی داشته باشن و به سلامت برگردند البته با سوغاتی ..

 

پنجشنبه همین هفته بازم عروسی داریم عروسی دختر دایی خلاصه دستمون حسابی بند شده به عروسی و دامادی خدا کنه تا باشه مراسم عروسی باشه آره ننه جون ...

 

 

 پیوست امروز: این مطلب را دو روز پیش تایپ کردم اما به دلایلی نشد آپدیت کنم

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در پنجشنبه ششم تیر 1387 | ساعت14:45