بعد از ظهر روز دوشنبه من و عروسک رفتیم مدرسه آخه مراسم جشن الفبا همون جا برگزار شد بابایی هم که طبق معمول کار داشت و نیومد اول مراسم با سخنرانی خانم معلم شروع شد و بعد بچه ها با شنل های آبی به صف ایستادند و شروع کردند به خواندن سرود ی زیبا و بعد هم یکی یکی اومدند و شعر مخصوص به خودشونو به ترتیب حروف الفبا اجرا کردند وقتی به حرف ج رسید عروسک اومد جلو و با حرکت دادن دستاش به حالتهای مختلف گفت: ج مثل جغد است وحشی و زیبا چشم درشتش از دور پیداست ....... بعد از خواندن شعر الفبا و یه سری برنامه های از پیش تعیین شده نوبت به عروسک من شد که بیاد شعرشو بخونه که حدود سه صفحه بود من که قلبم داشت از جا کنده میشد اما دخملی خیلی ریلکس بود واقعا زیبا اجرا کرد انگار نه انگار که همه ی مادر و پدرا و معلما دارن نگاش میکنن من که خودم از این شهامتا ندارم دست آخر هم مورد تشویق معلمان و خانواده های گرامی قرار گرفت و یکی دو تا دیگه از بچه ها هم دکلمه های زیبایی اجرا کردند و بعد هم پذیرایی و عکس و فیلم و ...![]()
و اما روز سه شنبه که از وقتی خانمی از مدرسه برگشت همینطور یه بند با هم ریاضی کار کردیم تا ساعت ده که بچه ام خسته و نالان رفت خوابید من که هر چی راه و روش از خودم اختراع کرده بودم تو مغز بچه فرو کردم حالا دیگه بماند اگه روش تدریسم با معلمشون فرق میکنه اما هر چی باشه خیلی بهتر میفهمه ...![]()
از وقتی امتحانهای الهام شروع شده دیگه نه جایی میرم و نه اجازه میدم الهام بره بیرون من و زهرا (خواهرم ) هر دوتامون اسیر بچه هامون شدیم و جایی نمیریم آخه امیر کلاس چهارم هستش و درسهاش به قول خودش سخته این وسط میمونه اکرم که بچه نداره و اعظم که پسرش میره پیش دبستانی بیچاره اعظم میگفت بچه های شما امتحان دارن من حوصله ام سر رفته ...![]()
بهنام دو تا جوجه خریده که خیلی بهشون انس گرفته
قسمتی از مکالمات خواهری با بهنام :
بهنام: مامان من تو این دنیا دو نفره که خیلی دوستشون داره
مامان بهنام: حتما من و بابایی
بهنام: نه یکی جوجه ی طلایی و اون یکی دیگه جوجه ی صورتی ![]()
مامان بهنام: پس من و بابایی چی؟![]()
بهنام: خوب شما را هم یه کمی به اندازه ی جوجه هام دوست دارم ![]()
تمرین قبل از جشن







