تبليغاتX
عروسک مامانی
از خونه تکونی تا مراسم نامزدی  

آخیشششششش .......... مثل اینکه چشم دشمن کور خونه تکونی کردن من هم به اتمام رسید دست دختر گلم درد نکنه که اینقدر به مامانش کمک کرد همخونه جونم دستش درد نکنه اونم تا جایی که می تونست کمکم کرد

 

چهارشنبه وقتی الهام از مدرسه برگشت با کلی ذوق گفت که تعطیل شدیم اما مثل اینکه تو اخبار استان اعلام کرده بودند که مدارس باید تا 28 اسفند باز باشه چون در زمستان به حد کافی تعطیلی داشتند دیشب خانم مدیر به خونه امون زنگ زد و گفت که الهام باید فردا بیاد مدرسه اولش فکر کردم الهام ناراحت میشه اما عروسکم در کمال خونسردی گفت که خدارو شکر دلم واسه خانم معلممون تنگ شده بود آخه دخملم سوگلی کلاسه ...

 

پنجشنبه صبح با الهام رفتیم آرایشگاه یه دستی به سر و صورتمون کشیدیم و از آنجایی که آرایشگاه نزدیک مهد کودک بهنام بود الهام خانم رفت اونجا یه سری به مربی های سابقش زد آخه الهام سال گذشته اونجا بود تازه دعوتش کرده بودند که تو جشن روز یکشنبه شرکت کنه وای از دست این عروسک که هر جا میره مهره ی مار داره

 

دیروز صبح زود خانمی از خواب بیدار شد و با کلی ذوق آماده شد که بره تو جشن مهد کودک بعد به خاله اعظم زنگ زده میگه هر وقت خواستی بهنام رو ببری مهد از اینور بیا دنبال من !!!

 

وقتی از مهد کودک برگشتند آقا بهنام با اون کت و شلوار که واقعا برازنده اش بود شده بود یه پا داماد من هم وقت رو غنیمت شمردم و یه دست لباس عروس تن الهام کردم و ازشون چند تا عکس یادگاری انداختم اونا هم انگار باورشون شده بود که عروس و دامادن هی قر میدادن تازه حلقه هم دست هم کردن جاتون خالی یه مراسم باشکوهی بو که نگو ....

 

 

عروسک و پسر خاله اش

 

دو غنچه گل نشکفته

 

این هم آقا داماد من چه قیافه ای واسه مادر زنش گرفته

 

تیپش منو کشته

 

 

 

 

 

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 | ساعت0:6
قاطی پاتی  

امروز پنجشنبه ۱۶ اسفند است و من هنوز خونه تکونی نکردم نمی دونم چرا دستم به کار نمی ره اصلا حسش نیست هر شب موقع خواب به خودم میگم از فردا شروع می کنم اما فردا که می شه دوباره تنبلی می کنم هر چی هم به همخونه می گم بیا کمکم میگه این کارها با زن خونه اس بعد از کلی بحث و جدل تازه به این توافق می رسیم که پاک کردن شیشه و کاشیهای آشپزخونه با اون بقیه با من اما موقع عمل که می رسه آقا می گه کار دارم بزار یه روز دیگه خلاصه داستانی داریم ما ....

 

 

الهام یه جوجه اردک داره( البته از نوع عروسک ) اسمشو گذاشته مگ مگی دیروز اومده پیش من میگه مامان رو دست من با اکریل بنویس عشق من مگ مگی بعد هم دو تا قلب بکش منو بگو ... پیش خودم گفتم ای بدبخت هفت سال بزرگش کردی یه بار نگفت رفیق بی کلک مادر اونوقت این اردکه اومده خودشو تو دل دخترت جا کرده عجب زمونه ای شده....

 

 

دیشب کلی با بهنام (پسر خواهرم ) منچ بازی کردیم هر وقت من برنده می شدم گریه می کرد اما هر وقت خودش می برد می گفت بوی دماغ سوخته می آد بهنام میره پیش دبستانی دقیقا یک سال از الهام کوچیکتره اینقدر شیرین زبونه که نگو و نپرس تازه کجاشو دیدین یه پا رقاصه وقتی میرقصه میگه قر ..قر...تو کمرم فراوونه .........یه بار هم که شده یه عکس از رقصیدنش میذارم

 

 

دیگه اگه خدا بخواد خرید لباس عیدمون داره تموم میشه فقط یکی دو قلم دیگه باقی مونده که اونم فردا تموم میشه وای که به اندازه ی تموم عمرم تو این دو سه روزه راه رفتم دیگه پاهام ورم کرده حالا خودم به جهنم الهام طفلک از بس پیاده روی کرده بچه ام نا نداره دیروز که می خواستیم بریم خرید می گفت : مامان من اگه لباس عید نخوام کی رو باید ببینم والا چی بگم ما بچه که بودیم واسه لباس عید ذوق مرگ می شدیم اما بچه های امروزی انگار نه انگار !!!

 

 

 

دیروز تو مدرسه ی الهام جلسه اولیا و مربیان بود بازم بوی پول به دماغشون خورده بود چپ می رن و راست مییاند پول می خوان ما که دستمون به دهنمون می رسه بریدیم وای به حال اونایی که ندارن والا اگه دولتی برده بودیم شرف داشت خیر سرشون غیر انتفاعی هم هستن اما خوب ارزششو داره از حق نگذریم حسابی به بچه ها رسیدگی می کنند امروزم داشتند واسه جشن الفبای آخر سال تصمیم می گرفتند

 

عروسک در کنار زاینده رود

 

 

 این دو به چه می اندیشند ؟

 

 

 

 بهنام کوچولوی شیطون

 

 

الهام خانم و مگ مگی (اینجا تازه از مدرسه اومده به جای اینکه منو بغل کنه به این اردکه چسبیده)

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | ساعت0:38
درد و دل  

عروسکم وقتی با من  صحبت میکنه دیگه هر چی تو دلش باشه میریزه بیرون گاهی وقتها بین صحبتاش به بعضی از کارهایی هم که کرده اعتراف می کنه مثلا یکی از اون کارها این بوده که یکی از دوستاش که اسمش نگار هستش میاد به الهام میگه من با یکی از بچه ها دعوام شده بیا با هم حقشو بزاریم کف دستش بعد با هم یه نقشه می کشن نقشه می کشن که با هم برن پاکن دوستشو بردارن و یه جایی قایم کنن که عقل جن هم به اون نرسه خلاصه با هر ترفندی بوده پاکن دختره را کف میرن و میبرن تو حیاط مدرسه دور از چشم بقیه قایم میکنن زنگ دوم که میشه الهام از کاری که کرده پشیمون میشه تصمیم میگیره بره و همه چیزو واسه اون دوستش بگه اون هم میره پیش نگارو میگه که الهام همه چیزو بهش گفته بعد نگار میاد به الهام میگه باشه الهام خانم داشتیم؟ الهام هم شروع میکنه به نصیحت کردن که این کارها خوب نیست و خدا آدم رو میبره تو جهنم و غیره.....

جالب اینجاست که بعد میره پیش معلمشون و همه چیزو واسه اونم تعریف میکنه بعد معلمشون میگه اشتباه تو این بوده که از اول به حرف نگار گوش کردی اما هنوز هم دیر نشده خدا تو رو بخشیده !!! قربون عروسکم برم که روحش مثل دریا میمونه نه اصلا بهتره بگم چشمه چون هم پاک هم زلال دخملم به خودم رفته .....

 

این از کارنامه ی عروسکم فداش بشم همش بیست شده

 

 

 

 

| |
لينك ثابت | نوشته شده توسط الهه | در سه شنبه هفتم اسفند 1386 | ساعت0:20