شنبه وقتي رفتم دنبال الهام ديدم خيلي خوشحاله پيش خودم فكر كردم حتما امتحان بنويسمو عالي داده اما زهي خيال باطل
اصلا امتحاني در كار نبوده خوشحالي دخترم از جاي ديگه آب ميخورد
از 17 نفر جمعيت كلاسشون 10 نفر حالشون بد بوده يه چندتايي هم استفراغ كردند و بنا به دستور آموزش پرورش اگه 15 درصد از جمعيت كلاسي مشكوك بودند به بيماري آنفولانزا اون كلاس بايد تعطيل بشه كه اين چند روزه خيلي از مدرسه ها كلا تعطيل شده
خلاصه اينكه دختر ما تا شنبه هفته ي آينده تعطيله و فعلا داره واسه خودش صفا سيتي عشق و حال ميكنه...
ديشب به معلمشون زنگ زدم و جريانو پرسيدم گفت: كه اصلا نگران درس بچه ها نباشيد چون ما دو تا درس از بقيه جلوتر هستيم و شما فقط تواين مدت درسهايي كه داده شده را مرور كنيد اما كو گوش شنوا هر چي ميگم بيا بشين خير سرت يه كم درس بخون ميگه اووووووو حالا كو تا شنبه حالا حالاها وقت داريم اينم مثل خودم دقيقه نوديه ...
امروز خواهري زنگ زد گفت به سلامتي پسر منم تعطيل شد ( امير اول راهنماييه ) خدا به خير بگذرونه نميدونم اين آنفولانزاي خوكي كي ميخواد ريشه كن بشه تو رو خدا مواظب خودتون و بچه هاي گلتون باشيد ...![]()
پنجشنبه ي گذشته با خواهري رفته بوديم بيرون براي خريد توي راه خيلي سرم درد ميكرد چشمام دو دو ميزد
ديگه قادر به رانندگي كردن نبودم يه جايي كشيدم كنارو به خواهري گفتم حالم خوب نيست تو بشين پشت فرمون تا خونه هينجور بيحال بودم و سردرد شديد امانمو بريده بود بعد با خواهري رفتيم خونشون و يه ايبوپروفن 400 خوردم و خوابيدم تمام بدنم ميلرزيد الهامم هي دلداريم ميداد كه مامانم آنفولانزاي خوكي گرفته ممنونم از انرژي مثبتت ...
خلاصه آقا گلاب به روتون بلا نصبت حالم به هم خورد و تا تونستم استفراغ كردم
حالا تو اين اوضاع خراب من خواهري اومده هي در ميزنه ميگه دستشويي را خوب بشور اگه بعد اومدم ديدم كثيفه واي به حالت مردم از اين همه ابراز احساسات
بماند ... با بيحالي مثل مرده ي متحرك نشستم پشت فرمون(شب نميتونم جايي بمونم ) و هر چند يكي دوبار ميخواستم برم تو بلوار و ميدون و ...
ساعت تقريبا 10 بود و خوابيديم چقدر دلم ميخواست همسري پيشم بود آخه همچين مواقعي مثل يه مادر هوامو داره
سرتونو درد نيارم مثلا اومديم كپه ي مرگمونو بذاريم كه ديدم اي وايييييييي از سر و صداي عروسي همسايه بغلي !!بغل بغلي كه نه چندتايي اونورتر نميدونم تا حدودا ساعت 3 نصف شب تو سر من بدبخت ميخوندند خاك تو سرشون كنند
يكي نيست به اين مردم آزارا بگه خبر مرگتون بريد تالار بيرون شهر به خدا يكي دو بار دل از دستم رفت و گفتم زنگ بزنم 110
حالا خبر مرگشون عروسيشون تموم شده ترقه بازيشون گرفته مغزم داشت منفجر ميشد
اونايي كه ميگرن دارند حال منو درك ميكنند نميدونيد چقدر به خودم بد و بيراه گفتم كه خونه ي خواهري نموندم
تا اومد خوابم ببره دو سه تا ايبوپروفن نوش جان كردم هر كي جاي من بود ميرفت بيمارستان اما من تا دم مرگ نرم بيمارستان نميرم ...![]()
ببخشيد كه اين پستم همش از درد و مريضي و... بود
چه كنم حرف ديگه اي واسه گفتن نداشتم
راستي 29 آبان تولد عروسكمه
از همين امروز شمارش معكوس شروع شد
قراره يه چندتايي از دوستاي صميمي مدرسشو دعوت كنيم خيلي دلم ميخواد واسش سنگ تموم بذارم كيك و ژله ي رنگين كمان و پلمبير و شارلوت و سوفله ي مرغ و كراتن مرغ و اولويه و ...
فعلا اينا تو ذهنمه اگه حالشو داشته باشم انشالله ![]()
اینم چند تا عکس برای اینکه عریضه خالی نباشه ![]()

مثلا ژست گرفته ![]()

اینم زینب جونی عشق خاله که روز به روز خوشگلتر میشه ![]()

